تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - شـیطان هــم مــگرید/EP 8/D.MC
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆
بفـــــــــــرمایــید ادامه


کوین(گین)

 

باید از اینجا در برم

هرطور که شده

باید کیساپ رو پیدا کنم

از جام بلند میشم و توی اتاق پرسه میزنم

باید از اینجا خارج بشم

اینا چی می خوان!!!

صدای در زدن به گوشم میرسه

-:کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرتابل:میتونم بیام تو؟؟

این چی میخواد...

من نباید به کسی اعتماد کنم

نباید...حتی اگه مهربونترین فرد باشه..

-:چی می خوای؟؟

آرتابل:یکم با ملایمت حرف بزنی بد نیست...

-:ملایمت؟؟؟ههههه...شما ملایم باشید اونم بماند سر جاش!

آرتابل:هههه...یکم سخت میگیری.....

-:من!!!!!!!؟؟؟؟ببین من اعصاب ندارم هاااااااا...بیشتر از این رو مخم قدم نزن...

آرتابل:من چیزی نگفتم که عصبی بشی!

-:وااااااااااااااای...حالا داری اذیتم میکنی...اصلا تو چی از جونم می خوای؟؟؟؟

آرتابل:بشین!

-:نمی خوام!راحت نیستم!از دیروز تا الان اینجا زندانیم!!می خوام بایستم حرفیه؟؟

آرتابل:فقط بگو تو گین هستی؟؟اصلا کسی به این اسم رو میشناسی....؟؟؟

اینا می خوان منو دیوونه کنن...

-:شیکا بیکا چوکا موکا دیکا بیکا!

آرتابل:ها؟؟؟یعنی چی؟

-:یعنی من نمیدونم به چه زبونی بگم که من گین نیستم و شخصی به این نام رو نمیشناســــــــــــــم!!!

آرتابل:عصبی!!!!!!

(زبون)

آرتابل:اشتباه کردم بیام اذت یه چی بخوام!!!

-:چی می خوایـــــــــــــی؟

آرتابل:اگه تو گین هستی .....

-:پووووووووف...

آرتابل:بزار حرفمو کامل کنم!!!!اگه تو گین باشی قول دومت هم اینجاست!

-:بـــــــــــــــــــله؟؟کی؟چی؟قول؟من؟

واقـــــــــــــــــعا قصد دیوونه کردنم رو دارن

-:ببین..خواهر من...یه کشیده بخوابون چون مطمئنم خوابم!

یکی محکم زد تو صورتم..

-:آخ.......درد داشت ها...

آرتابل:خودت گفتی..

-:هههه....من کیساپ رو می خوام...بیاد حسابتونو برسه چون دست بلند کردین روم!

آرتابل:منارزف؟؟.....

(منارزف=فرشته ی عشق)

-:ها؟؟؟؟

آرتابل:من میرم...

رفت و درو بست..

رفتم دنبالش..

اششششششششش...لعنت به این در که قفل..

محکم بهش کوبیدم

-:می خوام از اینجا خارج بشم...لطفا....

چشمام پر اشک شد..

-:خواهش میکنم درو باز کن..من باید برم....آخه...آخه چرا درک نمیکنید...

به در تکیه دادم و آروم نشستم

اشک از چشمام روی گونه هام جاری شد..

نمی خوام گریه کنم

نمی خوام

من قول دادم دیگه گریه نکنم

اگه گریه کنم داداشم گریه میکنه

با پشت دست اشکمو پاک کردم

یهو در باز شد

از جام بلند شدم

-:ههه...سلام...من منارزف هستم...

-:خوب که چی؟؟توهم سوال داری؟؟من نه نیباس رو نمیشناسم نه کس دیگه ای!

منارزف:نه من نه سوال دارم نه جواب...اگه قبول میکنی...

**

**

**

**

همینطور پشت سر هم غذا میاوردن میزاشتن روی میز

دلم آب رفت

انواع غذا ها...

داشتن به من چشمک میزدن

اما نمی خواستم بخورم

نمی خوام بخورم

منارزف:اگه میشه دعوتی منو قبول کنید

پسری نسبتا هیکلی با موهای مشکی و لباس هایی سفید

-:نه مرسی گرسنه نیستم...

منارزف:دو روز تقریبا هیچی نخوردی مگه میشه گرسنه نباشی.....

-:آره...ندیدی..ببین..!

یه دفعه صدا غر غر شکمم در اومد

منارزف:مطمئنی گرسنه نیستی؟تویی که من میشناسم عاشق غذایی!

اهمیتی نداد به چی میگه

تسلیم غذا ها شدم

دو لپی غذا میخوردم

-:اهههههههههههههم....خیلی..حوشمژس......

داشتم به خوردنم ادامه میدادم که

(یاد خاطرات کودکی)

مربی:باید غذا بخورید هر کی ظرفشو زود تموم کنه چون وقت خوابه

نشستیم روی صندلی ها

کیساپ دو لپی غذا میخورد

اصلا دهنش دیگه جا نداشت و خواست یه لقمه دیگه بزاره

خخخخخخخ...

یه نخود توی قاشقم گذاشتم و پرتش کردم به طرف کیساپ

کیساپ:ها؟؟

داشتم میخوردم که اونم همینکارو کرد

بچه ها با دیدن کار ما شروع کردن به تقلید

خلاصه جنگ غذا بود

خخخخخ....

مربی:داریــــــــــــد چیکار میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه اینبار جای از خودگذشتگی نبود و کل بچه ها به من و کیساپ اشاره کردن

خلاصه جفتمون افتادیم تو دامش

**

**

**

**

کیساپ:پوووووووووف....دستام درد گرفتن....

-:اهههههههههههههم..

دستامون رو مشت کرده بودیم و بالا گرفته بودیم

-:خاااااااااااانوممممممممم؟؟توروخدا غلط کردیم!!

مربی:قول میدید دیگه از این کارا نکنید؟؟

کیساپ:بله بله بله!!!!!!!!!!!

-:آره قول میدیم!

--------------------------------------------------------------------

کیساپ کجای؟؟

چشمام پر اشک میشه

منارزف:بخور...

-:نمی خوام...نمی خوام...می خوام برم..

منارزف:اووووووووش....حرفی نزن..بی صدا بیا دنبالم...

از جام بلند شدم و به دنبالش رفتم

وارد یه اتاق شد

منم پشت سرش

گردنبندی از گردنش بیرون آورد

نصف صورت پلنگ بود قسمت لب و دهنش

-:این....اینو...از کجا آوردی...

این گردنبند رو از کجا آورده..

نصف این گردنبند پیش منه

یعنی چشماش

منارزف:نمی خوام بهت آسیبی برسونم ولی اگه ادامه این گردنبند رو داشته باشی هم نشون میده که گین هستی و هم برادر من!

-:ولی من گین نیستم!

منارزف:ولی برادر منی!

-:نیستم!از کجا میدونی؟

منارزف:فقط برادر منه که ادامه ی این گردنبند رو داره..

من برادرش نیستم اینو میدونم

ولی بهش نشون میدم

دستمو نزدیک گردنم کردم

-:؟؟؟؟؟؟...کجاس؟؟...

منارزف:اینو میگی؟

ادامشو توی اون دستش گرفت..

-:آره خودشه...بدش..

منارزف:بگو اینو از کجا پیدا کردی؟

-:از وقتی که به دنیا اومدم توی گردنم بود...فقط میدونم مال پدرمه..

منارزف:منطقه ی بارفی رو یادت میاد؟

(بارفی=منطقه ای در بهشت که پر از پروانه ست)

-:کجا؟؟نه....چه نسبتی باهاش دارم؟؟

منارزف:دنبالم بیا...

-:هی کجا میریم..

منارزف:حرفی نزن!

به یه جای رسیدیم پر از پروانه...

وای اینجا چقدر پروانه هست..

دوتا بچه مشغول بازی بودن

-:ههههههه..نمیتونی منو بگیری....ههههه...

-:هههههه...حالا میگیرمت...ههههه..

دور اون ستون ها میچرخیدن

یکیشون با سرعت میدوید..

نزدیک بود بیفته

به طرفش دویدم که بگیرمش نیفته

اما افتاد و زانوش زخمی شد...

-:آه ببخشید..نتون..

اون ها...جفتشون گردنبند های منو و منارزف رو توی گردنشون گذاشته بودن

-:ا....داداش ایلای گریه نکن...چیزی نشد...

-:پام درد میکنه کوین....

-:نمیتونی کاری کنی پمادی چسب زخمی با خودت نداری؟؟

منارزف:واسه چیته؟

-:واسه همین بچ...

نگاه کردم

هیچی نبود

اون ستون ها هم کمی خراب بودن

پروانه ها هم خیلی کم

اصلا انگار خرابه ای بود

نمیدونستم

کم کم داشت باورم میشد که من دوقلوم

-:اگه تو...داداش من هستی چرا تو اینجایی؟؟اینجا کجاست؟؟چرا همچین شکلی هستن!؟بهم بگو چرا این همه مدت توی پرورشگاه بودم!؟

منارزف:هیچکسی نباید بفهمه من داداش توم....

-:اگه داداش منی چرا اسمت منارزف...اسم داداش من..

منارزف:اسم داداشت ایلای درسته....ولی من ملقب به این نامم همونطور که تو ملقب به این نام(گین)هستی...

اصلا متوجه نمیشدم

-:اگه داداشمی یه کمک برام میکنی؟؟...

نزدیکم میشه و با دودست کتفامو میگیره..

منارزف:گین...نباید کسی بفهمه که من و تو داداش هستیم برای هیچ کسی هم تعریف نکن که امروز چی شد!حالا برو..

-:ها؟؟برم؟؟....

منارزف:مگه دنبال دوستت نمیگردی؟؟برو.....اگه  توی مشکل افتادی سفت گردنبندتو بگیر و صدام کن..

-:باشه.....

بدون هیچ فکری دوییدم فقط ازشون دور بشم...

فقط مخم میچرخید اینکه کیساپ کجاس؟

همونطور به دویدنم ادامه میدم

بدو بدو

خیلی مسافت طی میکنم

یک لحظه روی قدم های پام می ایستم

حالا رسیدم به همون نقطه ای که اولین بار دیدم




طبقه بندی: D.M.C، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 خرداد 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
http://jocelynnestle.bravesites.com/
شنبه 30 اردیبهشت 1396 11:49 ق.ظ
This blog was... how do you say it? Relevant!!
Finally I've found something that helped me. Kudos!
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 03:21 ب.ظ
I couldn't resist commenting. Very well written!
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 11:05 ق.ظ
First of all I want to say great blog! I had a quick question which I'd like to ask if you don't mind.
I was interested to find out how you center yourself and clear your head prior to writing.
I have had a hard time clearing my thoughts in getting my thoughts out.
I do take pleasure in writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes are usually wasted
just trying to figure out how to begin. Any recommendations or hints?
Thanks!
kamandwoo
چهارشنبه 20 خرداد 1394 11:11 ب.ظ
عالییییییییی بوددددددد....
الهیییییییی کوینمممممم گریه توی داستان خیلی
پاسخ Ran Seop :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :