تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - شـیطان هــم مــگرید/EP 10/D.MC
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆

پـــــــارت 10
بـــدویین تا سرد نـــــــــشه


یورا(مانیا-رامونا)

 

مثل همیشه ساعت زمان رو گرفته بودم و بالا و پایینش میکردم

لبخند ملیحی میزنم

چه زار های توی این همه سال ها پنهان شده

از اون راز آسیل و ساتان

اون راز نیزلان

و اما راز زافان

صدای تیک تاک ساعت توی ذهنم میچرخه

تیک تاک تیک تاک

پا روی پا میزارم

به ساعت های روی دیوار نگاه میکنم

عقربه های ساعت مثل فرفره میرن جلو

یکدفعه متوقف میشن

حسش میکنم

آره همینجاس

از جام بلند میشم

اون اینجاس

غیر ممکنه

نمیتونه اینجا باشه

دارم تخیل میکنم

اون نمیتونه از قصر بیرون بزنه

(خاطرات گذشته)

آروم قدم زنان روی رمین بین درختان بلند کالیپتوس قدم برمیداشتم

گل های سرخ بین بوته های خاردار رو استشمام میکنم

بوی اونم توی مشامم میپیچه

لبخند ملیحی میزنم

کمی خم میشم که یکی از گل های سرخ رو بچینم

موهام جلوی صورتم میفتن

حس میکنم دستی از کنار صورتم صمت گل های سرخ کشیده میشه

نفس هایی به بغل صورتم حس میکنم

با اون دستش موهامو از جلوی صورتم کنار میزنه

صورتشو بهم نزدیکتر میکنه و لباشو روی گونه م میزاره

لبخند ملیحی میزنم

به چشماش نگاه میکنم

گل سرخ رو بین صورتامون میگیره

از دستش میگیرم و گل رو نزدیک صورتم میکنم

با سر انگشتاش موهامو از جلوی چشمام کنار میزنه

نزدیک و نزدیکتر

ل*ب*اشو روی ل*ب*ام میزاره

زیک:روز به روز خوشگلتر میشی و منو بیشتر مجذوب خودت میکنی...

نیشخندی میزنم

دستشو روی صورتم میکشه

زیک:مثل فرشته میمونی.....

فقط زل میزنم به چشماش

زیک:نمی خوای چیزی بگی؟؟

با سر مخالفتم رو نشون میدم

زیک:آه.....این همه راهو دزدکی اومدم که فقط صداتو بشنوم...

رومو ازش میگیرم و قدم زنان راه میرم

زیک:حالا هم که داری فرار میکنی ازم....

به حرفش اهمیت نمیدم و به راه رفتنم ادامه میدم

دستاشو دور کمرم حلقه میکنه و سرشو روی کتفم میزاره

زیک:دلت میاد بزاری بری....

زمزمه وار در گوشم میگه

زیک:دیوونتم....

-:هـــــــــــــــوون...

زیک:ای جــــــــــــــــــــــون هــــــــوون اومدم فقط این صدارو بشنوم...

-:که بدجوری صاحب صدا دوستت داره.....

نوک بینیشو روی گردنم میکشه

نفس های داغش به گردنم میخورن

حسی که اون لحظه داشتم

اینه که نمیخواستم ازش جدا بشم

--------------------------------------------------------------------------------

در آرووم باز میشه

دیگه شکی نداشتم که خودشه

حسش میکردم

بوی تنش توی وجودم میچرخید

آروم به طرف در قدم بر میدارم

صدای زنگوله ای که با برخورد در به صدا درمیاد

هنوز هم منتظر میمونم

چرا زمان دیر میگذره

چرا شخص پشت در ظاهر نمیشه

هنوز هم منتظرم

تا اینکه

هالفتی وارد میشه و پشت سرش.......

درسته درست میبینم...

خودشه...

حسم اشتباه نبود...

با دیدن من چشماش گرد میشن

هالفتی:رامونا....میتونم یه مدت اینجا باشم....

لبخندی روی صورتم مینشونم

-:هالفتی؟؟حالت خوبه؟؟....کجا بودی؟؟

هالفتی:برات توضیح میدم.....شرمنده رامونا بازم خودمو توی دردسر انداختم...

فقط یه لبخند میزنم...

هالفتی:به چی زل زدی بیا تو...

قیافش متعجب بود

فقط نگاهم میکرد

هالفتی:اینجا همونجایی بود که بهت گفتم...اینجا کسی نمیتونه پیدامون کنه...

(یاد خاطرات گذشته)

سفت بغلم میکنه

زیک:وقتی کنارتم.....حس خاصی دارم..

-:چه حسی؟

زیک:آرامش!در کنارت همیشه آرامش دارم...حتی اگه در سخترین شرایطم باشم...تو آروم کننده ی وجودمی..

-------------------------------------------------------

هالفتی:هون این دوست صمیمیم و مثل خواهرم میمونه اسمش راموناس (مانیا)

(مانیا=خدای زمان و آرامش)

هون:خوشوقتم.........رامونا...

صداش که اسممو صدا میکرد

بدجوری دلمو به تپیدن مینداخت

دوست داشتم بغلم کنه

مثل همیشه دستشو روی صورتم بکشه

روی گونه ام از لبای داغش بوسه بزاره

فقط سری به تایید تکون میدم...

هالفتی:چرا سست شدی...راحت بشین هیچ شیطانی نمیتونه تورو بوکنه...

یعنی......اونم همین حسو داشت؟

نه....غیر ممکنه....

حالا بدجوری شوکه شده...

می خوام اونو از خودم دور کنم...

اما.....سرنوشت اونو کنارم میاره...

همه ی ساعت ها بی حرکت بودن

با یک اشاره ی دست همه ی عقربه های ساعت شروع به حرکت میکنند

براش جا عجیب نبود که به اطراف نگاه کنه...

(یاد خاطرات گذشته)

سرمو روی بدنش گذاشته بودم

دستشو توی موهای سرم فرو میکرد

زیک:باید برم...

-:نرو....

زیک:نمی خوام برم...اما مجبورم....

روی پیشونیم ب*و*سه میزاره...

دستشو میگیرم

کم کم ازم دور میشه

دستشو میبره عقب و با یه حرکت کف دستش یه رز قرمز ظاهر میشه

مقابل صورتم قرارش میده

اونو از دستش میگیرم و بوی گل که فقط بوی ت*ن هون رو میده استشمام میکنم....

به جای خالیش نگاه میکنم..

مثل غباری رفت...

دلم برات تنگ میشه..




طبقه بندی: D.M.C، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 22 خرداد 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
How long does Achilles tendonitis last for?
شنبه 25 شهریور 1396 08:32 ب.ظ
Attractive component to content. I simply stumbled upon your website and in accession capital to claim that I get actually loved account your weblog posts.
Any way I will be subscribing on your augment and even I success you get admission to constantly quickly.
Can you get an operation to make you taller?
یکشنبه 12 شهریور 1396 09:22 ب.ظ
Hello there! Do you know if they make any plugins to assist with Search Engine Optimization? I'm trying to get
my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good gains.
If you know of any please share. Kudos!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:41 ب.ظ
I am really pleased to glance at this web site posts which includes tons of helpful facts, thanks for providing
such statistics.
zeinab v
جمعه 22 خرداد 1394 03:35 ب.ظ
اوووووووونی داستانت گشنگ شده هااااا
پاسخ Ran Seop : مرسی
اینو تو وب خدا بیامرزمون گذاشتم
سری دومشو میخوام بزارم نویسنده ها منتظرن مجبورن زود اینو بزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :