تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - شـیطان هــم مــگرید/EP 13/D.MC
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆
بــدو تنـــد زود ســـریع




ایلای(منارزف-آندرس)

 

به قصر برگشتم

سعی میکنم آرووم بگیرم

کسی استرس تو صورتمو نتونه بخونه

اما نمیتونستم

من چرا گذاشتم بره

بعد سال ها که برادرمو پیدا کردم چرا گذاشتم بره

اون به دوستش عشق زیادی داره و اون رو خیلی دوست داره

دلم نمیزاشت نزارم بره

نمیتونستم

-:کـــــــــــــِدار؟

کِدار:بله سرورم!؟

-:کِدار تو...با گین...صحبت کردی...

کِدار:بله سرورم...

-:میشه بهم بگیی چه چیزی ازش پرسیدی و چه جوابی بهت داد!

کِدار:بله قربان...

مقابل هم نشستیم...

کِدار:پرسیدم

اسمت چیه؟

گفت اسمم کوین

گفتم کجا زندگی میکنی؟؟؟

گفت بریتانیا

گفتم نزدیکترین افراد خانواده؟؟

گفت یتیمم!

گفتم شخصی هم باهات هست؟

چیزی نگفت

گفتم جواب بده

 

آره دارم...اگه میشه هم ولم کنید که برم دنبالش بگردم چون نمیدونم کجاست و دارم دیوونه میشم.. گفت

گفتم اسمش چیه؟

کــــــــــــــــــــــیساپ....خوب حفظش کن...گفت

-:کِدار؟حرفاش حقیقت داشتن...

کِدار:پرنسس میدونه که اون گین..و اونو دیده...منم به حرفاش شکی ندارم...اما..تمام جواب هایی که این پسر گفت بدون هیچ دروغی بودن!!!!.....

-:چی؟...

کِدار:بعد از ظهر ازش پرسیدم که آیا نیباس رو میشناسی؟

-:خوب....؟

کِدار:گفت که نمیشناسم!

-:یعنی چی؟

کِدار:هم دروغ میگه هم راست میگه جوابش اینو نشونم میده!

-:یعنی میگی....مثل اینکه اونو میشناسه اما نه با این نام؟

کِدار:یه چیزی از این قبیل!در ضمن...گفت توی زندگیش یه نفر رو بیشتر از جونش دوست نداره و نمیشناسه!کیساپ!

ضربان قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد

نکنه......اون..اون شخصی که رفته پیداش کنه....همون...نیباس!

پس...پس کیساپ همون نیباس!

-:من باید من باید برم....

آوریل:روزتون بخیر....

کِدار:روزتون بخیر پرنسس....با اجازه....

آوریل:خوبی برادر....

هرچند که نسبت های خواهر و برادر رو نداریم اما از وقتی کوچیک بود در کنار هم بزرگ شدیم..

-:آره.......

آوریل:ناراحت میزنی!؟

-:نه....حالم خوبه...اصلا....

استرس داشت منو میخورد بعد از یک ساعت حرف زدن

یکدفعه فرشته ی مرگ ظاهر شد

نیزلان:روزتون بخیر ....

آوریل:نیزلان.......؟

یکدفعه کنارش آرشر هم ظاهر شد

آوریل:الکساندر...

میره سمتش و بغلش میکنه

آرشر فرشته ی محافظ پرنسس

آوریل:تو حالت خوبه؟

آرشر:گفتم نگران من نباشید من زنده برمیگردم!

نیزلان:ههههه.....

-:خواهر من باید برم....

آوریل:کجا؟

-:ااا.......با.....با..آرتابل کار دارم...

بدون انتظار دیگه ای میرم

نمیدونم بگم؟!به ارتابل بگم!!.....

نه...نباید..بگم...ممکنه به آوریل بگه!

آخ من خر....چرا..آخه....ای وااااااااااااااای.....

نمیدونستم چیکار کنم

نه نه

نمیتونم برم بیرون قصر دنبالش بگردم

دعا دعا میکردم که همین حالا صدام کنه

اما فایده ای نداشت

***************************************************************************

دونگهو(آرباتال-نارا)

برا خودم سوت میزدم و دستام پشت سرم

آرتابل:آرباتان!؟باز کجا؟

(آرباتان=فرشته ی وحی و نترس سرگردان و شاهزاده ی چهارم شاهنشاهی بهشت)

-:ولگردی!

آرتابل:ولگردی؟؟نمیزارم بری!

-:ای بابا....صددفعه گفتم بهت که اگه نیباس به قول شما اینقدر قوی و وحشیه حالا اینجا رو به رخ جهنم کشونده بود!اون وجود نداره!

منتظر جوابی نموندم و به راهم ادامه دادم....

یه گوشه ی مناسبی واسه پروازم پیدا کردم

ایستادم و سرم رو به آسمون

چشمامو بستم با یه لبخند ملایم به آسمون ها پر کشیدم

از بین ابر ها

نسیم و باد  تندی که به صورتم برخورد میکنه

منو برای دوتا چرخش توی آسمون آماده میکنه

چه طعم خاصی داره آزادی

بالاخره قدم روی زمین میزارم

نقابم رو روی صورتم میزنم

قدم به سوی مقصد مورد علاقم

جنگل آلسکار

فاصله خیلی طولانی بود

دوست داشتم توی آسمون ها پرواز کنم اما بیشتر حسش بود قدم بزنم

قدم قدم به سمت هدفم و غافل از عالم بدون اینکه بدونم میبینم به هدفم نزدیک شدم

لبخندی میزنم و وارد جنگل میشم

مثل همیشه تاریک و سکوتی پر از وحشت

عاشق همین تیکشم

روی ریشه ی های خشک درختا که از درون زمین بیرون زدن قدم گذاشتم

خش خش شکستنشون حس خاص

وجودم یکیو میخونه

یکی این طرفاست

تا رومو چرخوندم یه چیز محکم خورد رو سرم

-:آخخخخخخخخخ..یاااااااااا.....

یکدفعه شروع کرد به جیغ زدن..

-:یااا....ساکت شو چرا جیغ میزنی مگه جن دیدی....

چوبشو جلوی من گرفت

-:ببین اگه....نزدیکم شدی یه بار دیگه میزنم تو سرت!..

-:0_0!!!

-:راهتو گم کردی نه؟!

با تاسف دستشو انداخت و با ناراحتی چشم به زمین دوخت و گفت....

-:آره....

پسری(شیطان) لاغر با موه های کوتاه

-:خوب باشه....بگو اسمت چیه؟

-:اِلایزا!!!!!!!!

-:هــــــــــــــــــــــا؟مگه دختری؟

-:بی ادب فکر کردی پسرم!

-:با این قیافه؟!آره....

-:پسر بد.....این نقاب مسخره چیه زدی رو صورتت...

-:برا قشنگی!

-ای....اینهو روح شدی سر تا پات سفید!

-:از رنگ سفید خوشم میاد...

-:خوب بگو ببینم فرشته ای مثل تو براچی تو چنگل آلسکار اومده؟معمولا فرشته ها همچین جاها نمیان!

-:چون من با بقیه فرق دارم!

-:چه فرقی؟!ههه....نگو که می خوای بگی از شیطان قوی تری!ههههه..لابد می خوای بگی از من!هههه..

-:آره قوی ترم!!!0_0

-:هاهاهاها...واقــــــــــعا؟

یکدفعه یک عنکبوت نسبتا بزرگی روی کتفش نشست

وحشت زده نگاه کرد و جیغش رفت تو هوا

مستقیم اومد طرفم

-:وای وای وای وای...این چیه(جیغ)...

-:0_0!!!...عنکبوت!..

یه سنگ پرت کردم سمتش و له شد

-:اهم اهم.....چقدر شجاعی!

ابروهاشو تو هم کرد...

-:آره شجاعم فقط شکه شدم همین!

-:یه عنکبوت رو سرته!

-:...(جیغ)..

-:شوخی کردم چیزی نیست...

-:پسر بد....

-:اسمم نارا ست....

سرشو انداخت و رفت جلو..

-:هی کجا؟تو که راهتو گم کردی؟!

-:میرم ببینم شاید به جایی رسیدم...

پشت سرش قدم زنان حرکت میکنم

-:بزار به مقصدت برسونمت!مگه شیطان نیستی؟پس چرا گم شدی؟

-:چون......فرار کردم!

-:فرار؟واسه چی؟

-:دیگه!!

-:بزار برسونمت به قلمرو خودتون!

-:نمی خوام...

-:من شناختمت تو زیپار شاهزاده ی کوچک جهنم هستی.....

-:خوب که چی؟

(زیپار=شاهزاده ی کوچک جهنم فرمانده ی سپاه26تاریکی)

-:باور کن دور از خانواده سخته...

-:نمی خوام برگردم تو چیکار من داری...

-:نمی خوام دفاع کنم ولی بخاطر خودت میگم...اگه تو چنگ یه شیطان خونی بیفتی یا یه فرشته تورو بگیره میدونی چیکارت میکنه؟؟تیکه تیکت میکنه!

-:دوست ندارم برگردم!

آشفته نگاهشو به زمین دوخت

-:چرا؟

-:دوست ندارم کارایی که اونا دوست دارن رو انجام بدم از قوانین بدم میاد!

هههه.....

درست مثل خودم...

می خواد آزاد باشه...

-:باید برگردی حالا نگرانت میشن اگه باهاشون حرف بزنی درکت میکنن.....

-:اینطور فکر میکنی..؟

-:آره...برگرد چون اونا خانوادتن و اونا دوستت دارن!

با چشمایی گرد شده نگاهم میکنه...

-:دلم برا مادرم تنگ شده!

-:آره...همینه....باید برگردی...

با سر تایید میکنه.....

-:می خوای به مقصدت برسونمت..؟

-:شیطان ها تورو میگیرن!؟

-:ههههه.....من سرگردانم اینجا هیچ شیطانی نمیتونه حسم کنه حتی...

-:ها؟؟؟...........باشه..





طبقه بندی: D.M.C، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 خرداد 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
How do you get a growth spurt?
یکشنبه 26 شهریور 1396 04:28 ق.ظ
I've been browsing online more than 4 hours today, yet I never found any interesting article
like yours. It is pretty worth enough for me. In my opinion, if all web owners and bloggers made good content as
you did, the web will be a lot more useful than ever before.
Can you get an operation to make you taller?
یکشنبه 12 شهریور 1396 10:29 ب.ظ
I think the admin of this web page is actually working hard in favor of
his website, because here every material is quality based information.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:31 ق.ظ
Great blog! Do you have any tips for aspiring writers? I'm hoping to start my own blog soon but I'm a little lost on everything.
Would you suggest starting with a free platform like
Wordpress or go for a paid option? There are so many choices out there that I'm totally overwhelmed ..
Any suggestions? Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :