تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - شـیطان هــم مــگرید/EP 17/D.MC
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆
بدو برو ادامه تا سرد نشده


کیساپ(گادسورا-نیباس)

 

چشمامو باز کردم

بازم سردرد

بازم بدنم درد میکرد

از سر جام بلند میشم

نمیدونم چند ساعت و چند روزه که به این حالم

اما دیگه بسه

هرطور شده باید ا اینجا خارج بشم

من باید کوین رو پیدا کنم

یکدفعه حسش میکنم

بدون انتظار فریاد میزنم

-:از جونــــــــــــــــــم چــــــــــــــی می خـــــــــوای؟!!!

همه جارو یه سایه ای گرفته حتی جلوی در

یکی داشت از پشت سعی میکرد دروباز کنه اما عملی نمیشد

صدای نفس هاشو حس کردم

یه نفس عمیق و چشامو بستم

به خودم میگفتم که خواب میبینم

آره من تو عالم خواب به سر میبرم

که صدای  باز شدن در رو شنیدم

سرم خیلی درد میکرد

بخصوص کمرم

میترسیدم چشمامو باز کنم

اما چرا یه حسی بهم میگه کوین...

دستایی روی کتفم قرار داده شدن

صدای خیلی آشنایی گفت

-:حالت خوبه؟؟

چشمامو آروم باز کردم

خودشه ....کوین....

با لبخند بهم زل زده بود

یکدفعه جرقه ای به سرم میزنه

تخیلاتی قاطی پاطی

اصلا معلوم نبود چی میدیدم

به سرم فشار وارد میشه

فریاد میزنم

-:آه.....خـــــــــــــــدا......سرممممممممممممم....

چشمامو میبندم

(اگه اون چیزی که توی وجودته نباید اتفاقی براش بیفته پس من کمکت میکنم,اصلا نباید بهم اعتماد نداشته باشیم,امید؟!از همه چی مهمتره ترس بدتر...اصلا نباید احساس ترس کنید...,هرچی از هم دورتر باشیم حس میکنیم مرگمون نزدیکتره,هیچوقت اجازه نمیدم بهت آسیبی برسونن,به همه چیز فکر کن جز عشق,یااااااا...همش مقصر تویی,همش تقصیر منه فقط مشکل میسازم,باید پیداش کنیم,من میترسم,من نمی خوام بمیرم,وای خــــــــــدا نـــــــــــه,من تورو دوست ندارم....,خداحافظ عشق من,نـــــــــــــــــــــه,وقت پایان رسید,هههههههههه.....)

دیگه چشمام سیاهی میرفتن و ......

*************

بو یونگ(آرتابل,ناتاشا)

نگاهی بهش انداختم با لبخند رو بهش گفتم

-:چطور اینجا اومدی؟؟

سیلوانا:با یک دوست اما....اون ناپدید شد...

-:واسه چی...

سیلوانا:همسرم....اون اینجا زندانیه....

-:همسرت؟؟.....اون کیه؟

سیلوانا:اسمش مازیر...

مازیـــــــــــــــــــــر...

اون پسر همون مرد حقیــــــــــر...

اونکه باعث خرابی شد...

-:چطور اون همسرت؟؟با مغزم جور نیست...

سیلوانا:ما باهم ازدواج کردیم....میدونم خیلی عجیب...ولی خودمم نمیدونستم....اما...

-:اما چی؟

سیلوانا:من بدون اون نمیتونم زندگی کنم.....دوستش دارم...

-:اون یه شیطان...

سیلوانا:عشق شیطان و فرشته نمیشناسه نه؟

-:...........

دستشو روی شکمش میکشه...

-:حامله...ای....

با سر تایید میکنه....

-:به زودی میخوام مادر بشم و اون پدر....

اگه....

اگه بفهمن....نه...

توی قصر نباید...

کسی اونو نمیتونه حس کنه...

چون اون موجود درونش شیطان و خودش انسان...

اما اون موجود میتونه

میتونه اونو از وجودش بخوره

-:میدونی این بچه از یه حیوولا هم قوی تر....هرچه بیشتر رشد کنه بیشتر به سلامت تو آسیب میرسونه....

سیلوانا:...نه...

مهم این بود که نباید توی قصر میموند

-:سیلوانا اگه می خوای بچت زنده بمونه نبایید اینجا بمونی...

سیلوانا:باید برم پیش مازیر...اونا...اونا مازیر رو میکشن...

آره

احتمال داره حالا مازیر زیر دستشون داره عذاب میکشه

تمام این ها خلاف

این دنیا یعنی عشق شیطان عاشق شیطان بشه و فرشته عاشق فرشته

سیلوانا:اون...اون نمیدونه که به زودی پدر میشه....

به یاد یه خاطره ای افتادم

لبخند زدم

-:نگران نباش...سیلوانا...هر طور شده .....میزارم زنده بمونید...

سیلوانا:واقعا؟خیلی ممنون...

چشماش پر اشک میشه و سفت بغلم میکنه

حاضرم به خاطر هر آدم خوبی حتی اگه یه نفر هم باشه به چیزی که می خواد برسونمش

-:اما اول....ما نباید اینجا بمونیم...باید برگردیم زمین...اوضاع اینجا متلاشی..

سیلوانا:بعد برمیگردیم نه؟

-:قول دادم...

دستاشو سفت میگیرم

-:نگران نباش.....اصلا نگران نباش...

(((خاطرات گذشته)))

روز تولدم بود

بالاخره به سن15سالگی رسیدم

از قصر خارج شدم...

بدون اینکه کسی بفهمه...

چون اگه میومدن دنبالم راحت نمیزاشتنم

غافل از همه چیز متوجه میشم که وارد یه جای دیگه ای شدم

خواستم برگردم اما انگار همه جا یه شکل سیاه بود

خیلی ترسیده بودم

خودم رو سرزنش میکردم

اگه من بمیرم مردم سرزمینم کشته میشن

مدام اینو میگفتم و اشک میریختم

صداهایی شنیدم

یکی از بین بوته ها خارج شد

نقاب مثل نقاب گربه زده بود و یه شنل بلند سیاه

-:چرا...چرا...گریه میکنی؟؟...

با پشت دست اشکامو پاک میکنم

-:راهمو گم کردم...

-:تو فرشته ای....؟....بیا کمکت کنم...

یه چوب میگیره یه طرفشو خودش میگیره یه طرفشم به من نزدیک میکنه

-:...ب....بگیرش....

-:براچی؟

-:ا...اگه...بهم...دست بزنی...ناپدید میشم...

از حرفاش سر در نیاوردم و چوب رو گرفتم...

-:یعنی چی ناپدید میشی؟

-:مرگ.......

ترس بهم دست داد...

-:سعی میکنم اصلا بهت دست نزنم حتی اگه حواسم نبود...

داشتم باهاش قدم برمیداشتم که پام به یه تله گیر کرد و افتادم...

-:آخخخخخخخخ....پام...

-:ب..بزار ببینم..

خواست به پام دست بزننه...

-:نهههههههههه.....دست نزن...میمیری...

دستاشو کنار زد

-:لباستو ببر بالا که فلز رو از پات جدا کنم...

-:آخخخخخ.....

پیرهنمو تا زانوهام بالا زدم....

بدون اینکه بهم دست بزنه دستشو روی فلزا گذاشت و راحت باز کرد...

پام خون میومد

-:م..میتونی..بایستی...؟؟

-:آره...

دستمو روی درخت گذاشتم و ایستادم

چوب رو گرفت

منم اون طرف چوب رو

-:ا....اینجا چشمه هست...پاتو بشوری...خوب میشی...

به چشمه نزدیک شدیم

پامو گذاشتم توی آب چشمه...

دستمو روی پام کشیدم

شنل بلندشو که روی کتفاش گذاشته بود رو تیکه ی پایینشو جر میده

-:...ب...بیا....دور پات بپیچونش...

-:ممنون...

بدون اینکه دستم به دستش بخوره پارچه رو ور میدارم و دور پام میچرخونمش...

-:بهتر ش...شدی؟؟...

-:آره....ممنون..

رو بهش میکنم و تو صورت قاب زنش لبخند میزنم....

-:.....میتونی بلند بشی......

-:آره......

دست میکنه تو جیبش و یه پارچه ی باریک و دراز در میاره

یه طرفشو میده به من

-:...اینو...ببند...دور مچ دستت..

اون طرف پارچه رو دور مچ دستش بست..

-:اینطوری؟

-:آره....که اذیت نشی و یه وقت گم نشی...

لبخند ملیحی میزنم

به راه ادامه میدیم و هیچ کلامی دیگه بینمون رد و بدل نمیشه

فقط بین خودمو و دلم

با اینکه دستشو نگرفتم اما حس میکنم دستش تو دستمه

حس میکنم .....ازش خوشم اومده.....

اون....مثل شاهزاده ی رویاها میمونه...

درسته سیندرلا نیستم که کفش بلور پام کنه

یا سفید برفی نیستم تا با یه بوسه بیدار کنه

اما آرتابل هستم که با وجود اینکه یه فرشته سبب مرگش میشه نجاتم میده...

زیر چشمی بهش نگاه میکنم..

چرا نقابشو ور نمیداره...

یعنی ممکن صورتش خراب باشه یا چیزی از این قبیل؟..

-:آ....رسیدیم....من..من بشتر از این نمیتونم...دیگه همراهت بیام...راهو مستقیم برو زود میرسی...

مقابلش ایستادم...

-:میشه نقابتون رو بردارین صورتتونو ببینم..

دستشو روی نقابش گذاشت که اونو برداره منم به حرف زدن ادامه دادم...

-:فردا میام و ازتون تشکر گرمی میکنم بابت کارتون...

دستشو از روی نقابش برداشت و با صدای بلندی گفت

-:دیگه اینجا نیا....من دیگه نمیام....

-:اما......

-:لطفا دیگه نیا...اینجا خطرناکه...

-:اسمم ناتاشا ست.....میشه بپرسم اسم شما چیه

اما چیزی نگفت...

وزش باد بیشتر و بیشتر شد...

هوا هم تاریک میشد..

پارچه ی دور مچ دستمو باز کردم..

-:خیلی خیلی ممنونم از شما..

پشتمو بهش کردم و به طرف راهی که بهم گفت رفتم که با صدای کمی بلند گفت...

-:لیمبو...

سرمو به طرفش چرخوندم و یه لبخند زدم و به راهم ادامه دادم...

(((حال)))

-:اصلا نگران نباش سیلوانا....حالا درکت میکنم.....واقعا عشق بین شیطان و فرشته نمیشناسه...




طبقه بندی: D.M.C، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 خرداد 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
http://rosemarychalfant.hatenablog.com/entries/2015/03/22
شنبه 14 مرداد 1396 07:00 ق.ظ
You actually make it appear so easy with your presentation however I in finding this matter to be actually one thing
that I believe I might by no means understand. It seems too
complex and extremely wide for me. I'm having a look ahead to
your next submit, I will attempt to get the grasp of it!
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 10:13 ب.ظ
Greetings I am so grateful I found your weblog, I really found you
by mistake, while I was browsing on Bing for something else, Anyhow I am
here now and would just like to say thanks a lot for a remarkable post and a all round thrilling blog (I
also love the theme/design), I don’t have time to go through it all
at the moment but I have bookmarked it and also included your RSS feeds, so when I have time I will be back
to read more, Please do keep up the fantastic b.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :