تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - شـیطان هــم مــگرید/EP 19/D.MC
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆
پــــارت19


لوهان(زاگان-لیمبو)

 

در اتاق باز نمیشد

-:والانتینا....در باز نمیشه..

بیشتر فشار میدادم اما انگار یه چیزی از پشت مخالف من به در فشار میداد

والانتینا:لیمبو درو باید باز کنی وگرنه نیزلان اونو میکشه...

با تعجب گفتم

-:نیزلان؟!

والانتینا:درو باز کن لیمبو..

با زور در باز شد..

اون وسط اتاق مات و مبهم با چشمایی خمار نگاه میکرد

از زخم صورتش خون میریخت..

نزدیکش شدم..

-:حالت خوبه..؟

نگام کرد و یه لبخند روی لباش نشوند و با صدایی آروم زمزمه کرد

کیساپ:...کوین....

-:ها؟؟!

بدون هیچ حرف دیگه ای چشاش بسته شدن

بین دستام گرفتمش

والانتینا:حالش خوبه..

-:مطمئنی؟

والانتینا:آره....تاوقتی که در این حال سریعا باید به دوازه بریم..

-:دروازه ی آدمی؟؟؟؟

والانتینا:آره...

دستمو دور کمرش میندازم و میزارمش روی تخت

-:این عجیبه....بعضی موقع ها حس میکنم یه فرشتس میترسم بش دست بزنم...اما وقتی بهش دست میزنم و هیچ اتفاقی نمیفته حسم از بین میره....

چیزی نمیگه و فقط به جای قبلی اون زل میزنه

-:میتونم یه سوال بپرسم؟

والانتینا:اهههم...

-:تو....شخصی به نام...کوین رو میشناسی؟؟

والانتینا:تو از کجا این اسمو شنیدی؟

-:وقتی بهش نگاه کردم که حالشو بپرسم با یه لبخند بهم زل زد و گفت کوین...

والانتینا:گین.....همون کوین....

-:دیگه کم کم دارم باورم میشه.....چطور یک شیطان مثل نیباس با یه فرشته مثل گین میتونن دوتا دوست باشن..؟

والانتینا:واسه همینه...که دو طرف جنگ میترسن...

-:برای چی؟

والانتینا:این دو دوست از دوبرادر هم بهم نزدیکترن....تصورش رو بکن که یکی رو یکی برای پایان جنگ تاثیر بزاره..

-:خوب...اینکه خوبه...

والانتینا:تو انتظار داری ساتان و ومپایر بدون حقه بازی و کشتن این جنگ رو تمومش بدن...اونا تنها نیباس رو میخوان اون سلاح ابدی که میتونه بهشت رو نابود کنه....

-:گین هم سلاح فرشته هاست؟

والانتینا:سلاح اصلی اون فرشته ها ملکشونه که اسمش آرتابل...تنها نیباس میتونه جلوی اون مقاومت کنه...

-:باید...باید اونارو از هم دور کنیم....نباید دست هیچ کدوم به اینا برسه...

والانتینا:منم همینو میگم....

-:با اینکه تو یه فرشته ای...اما با بقیه فرشته ها فرق داری...چرا به فکر این شیطان باید باشی و بقیه فرشته ها قصد کشتنش رو دارن؟!

لبخند ملیحی زد و گفت

والانتینا:من فرشته ای هستم که به همه میگه یه شیطان...

خوب برام حرفش نیفتاد

اما من والانتینا رو میشناسم

اون فرشته ی ابدی

وقتی یه بچه ی5ساله بودم

بعد از مرگ پدرم هرچند که اصلا به پدرم نزدیک نبودم

اولین بار که اینجا اومدم اون منو پیدا کرد

منو با خیلی چیزا آشنا کرد

بهم یاد داد که چجور شیطانی باید باشم

گفت که فرشته ای باش که هر وقت دلش می خواد نقاب شیطانیشو روی صورتش میزنه

ترجیح میدم این نقاب رو هیچوقت به صورتم نزنم

اما گاهی لازمه...

والانتینا:باید عجله کنیم..

-:من هم با شما میام...

والانتینا:ممکنه توی گذشت از دروازه یه قدرتتو از دست بدی....

-:مهم نیست...

والانتینا:انتخاب با تو.....ولی به دوستات بگو...چون تو تنها دوستشونی...

سعی کردم با جیمز ارتباط برقرار کنم

اما نمیشد

-:آه..نمیشه...یعنی ممکنه توی شخصیت من باشه که ارتباط برقرار نشه...

والانتینا:چرا باید تو شخصیت تو باشه؟

-:نمیدونم..

سعی کردم با استفان ارتباط برقرار کنم

استفان جواب بده

بازم نمیشد

-:فایده نداره.....اشکال نداره...میتونم اونجا باهاشون ارتباط داشته باشم...

والانتینا:شاید قدرت ارتباطت رو از دست بدی..

-:مهم نیست در آخر همه ی این کارها برای زنده موندن عزیزامونه...

دستمو دور کمر کیساپ گذاشتم

والانتینا باید زودی حرکت کنیم

با وردی که والانتینا خوند سریع از اونجا خارج شدیم

تقریبا از قبر دور بودیم

دو سه قدم دیگه و دروازه

والانتینا

عجله کن لیمبو نیزلان اینجاست...

بدنم سست شد اما به خودم قدرت بخشیدم و با عجله به طرف دروازه

والانتینا:آلاسکاااااااا تینسیووووو...

دروازه با وردی که از زبان والانتینا خارج شد باز شد

والانتینا:عجله کن لیمبو

از دروازه رد شد

تا پامو توی دروازه گذاشتم متوجه شدم کیساپ چشماشو نیمه باز کرده

گردنشو به پشت خم کرد

درحالی که گیج بود

قشنگ استوار محکم شد و سر پای خودش ایستاد

کیساپ:......کوین.....اون....اینجا....ست.....

دوباره چشماش بسته شدن...

بدون انتظار وارد دروازه شدم و دروازه بعد از من بسته شد

-:....آه.....حس میکنم....وجودم....یه طوری شدم....

والانتینا:اشکال نداره......

تو این فکر بودم که چه قدرتی و از دست دادم که مکانی که توش بودیم متعجبم کرد

-:اینجا کجاست؟؟

والانتینا:انگستان.....بریتانیا...

جدی بهش چشم دوختم...

میدونستم همه چیز رو آماده کرده و میدونه چیکار میکنه

اما نمیدونستم داره به چی فکر میکنه

والانینا:جامون امن....

-:تو چیزی از دست دادی....؟

والانتینا:دیگه کسی نمیتونه منو بو کنه و بفهمه فرشته م یا شیطان...

-:چیز خوبیه؟

والانتینا:.......آره...

***************************

هوانگ مای هی(هالفتی-سیریس)

از کلبه خارج شدم

کلاه شنلمو به سرم زدم

حس کردم یه جوی این اطراف

سریع پشت درخت قایم شدم

با دیدن چیزی که دیدم

نفرت تو چشمام جمع شد

با دیدن اون فرد

دوباره بدنم به لرزه افتاد

اون روز رو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم

(((گذشته)))

به خونه نزدیک شدن

در باز بود خون روی زمین رو پر کرده بود

چشمام مثل دوتا سکه شدن

این خون راهی درست کرده بود

با ترس و لرز وارد میشم و فقط راه خونی رو دنبال میکنم

اینقدر قدم میزنم به طرف این خون که بالاخره به هدفم نزدیک میشم

با دیدن اون صحنه دلم از جاش کنده میشه

پسری با موهای قرمز آتشی و چشم های خونی رنگ

دور چشماش کبود رگ های دور چشماش پیدا بودن

پوستش بیش از حد سفید بود

دور دهنش همش خون و دستاشو خونی

با چشمای گرد شده سرشو کج کرد

عقب میکشم

آب دهنمو قورت میدم

فقط می خواستم چشمامو بچرخونم ببینم رامونا کجاست اما ترس منو میخورد

با سرعت باور نکردنی نزدیکم میشه

دستشو روی گردنم میزاره

خیلی عجیب و ترسناک نگاه میکرد

زبونشو روی گردنم میکشه

یه نیشخند میزنه و ناپدید میشه...

روی زانو هام میفتم

نفس های عمیق میکشم

رامونا؟

اون کجاست

بدنم هنوز هم میلرزید

این خون هم هنوز سر نخی پیدا نشده بود

راهشو دنبال میکنم که

-: (جیغ) رامـــــــــــونــــــــــــا!!!

با دو میرم طرفش

گردنش خونی و زخمی بود

پر از خراش بود

لباساش خونی

-:رامونا...جوابمو بده خواهر...

اشکام از گونه هام سرازیر میشن..

-:تنهام نزار....رامونا....

چشماشو باز کرد..

با صدایی خیلی آروم گفت:حالم....خو...به...

(((حال)))

اصلا اون کارشو فراموش نمیکنم

خودشه مطمئنم اونه...

اون کارا خودشه

حالا هم می خواد قربانیشو بکشه...

به مرگم نمیزارم

همونطور که دندونای تیز و برندشو درآورده بود و با چشم های خونی رنگش نگاه قربانیش میکرد یکدفعه یه چیزی مثل موج سفیدی بهش برخورد کرد و از قربانی جداش کرد

بد دهن شدن باهم

با خودم گفتم

باید جون اونو نجات بدم

در حالی که در حال جنگ بودن وردی خوندم و زیر زمین رفتم

به زیر زمین درست بالای سرم اون پسر بود

حسش کردم

اون یه فرشته بود

.....

هرچی باشه....باید نجاتش بدم....

به زیر زمین کشوندمش..

تا میتونستم باهاش از اونجا دور شدیم که دیگه نتونن اونو حتی بو کنن...

روی علفزارا گذاشتمش

چهره ی زیبا و جذابی داشت

موهای خرمایی رنگ با پوستی سفید

یه گردنبند سفت توی دستش گرفته بود

از هوش رفته بود

هوا هم کم کم تاریک میشد

باید زود میرفتیم به دروازه

نمیتونستم برگردم توی مشکل افتاده بودم

با رامونا در ارتباط شدم

رامونا من نمیتونم برگردم پیشتون شما حرکت کنید به سمت دروازه و منو اونجا پیدا میکنید..

ارتباط رو قطع کردم

دستمو دور کمرش گذاشتم و از جا بلندش کردم

آروم و قدمزنان به طرف دروازه

وردی خوندمو اسب سیاهمو صدا کردم

روی اسب گذاشتمش و من پشت سرش

-:انسوووووو اکویاناسوو..

با وردی که خوندم اسب با سرعت به حرکت در اومد

حس کردم مورد تعقیب قرار گرفتیم

سرعت اسب رو بیشتر کردم

ترس داشتم از اینکه به پشت سرم چشم بدوزم

با سرعت به دروازه نزدیک شدیم

از دور هون و رامونارو دیدم

رامونا با وردش درو باز کرد و به من چشم دوخت که هون دستشو گرفت و وارد دروازه شدن انگار اونا هم تعقیب کننده داشتن

حس کردم پشت سرمه

بدون اهمیت نزدیک دروازه شدیم که اون پسر نزدیک بود از روی اسب بیفته

خم شدم و دستشو گرفتم که با چشمایی بسته گفت..

-:فرشته کوچولو....گریه....نکن...

دیگه حرفی نزد و .....




طبقه بندی: D.M.C، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 خرداد 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
Can you get an operation to make you taller?
شنبه 25 شهریور 1396 03:33 ق.ظ
Hey there, You've done a fantastic job. I'll definitely digg it
and personally suggest to my friends. I'm confident they will be benefited from this site.
What causes painful Achilles tendon?
یکشنبه 12 شهریور 1396 09:11 ب.ظ
Piece of writing writing is also a excitement, if you be familiar with then you can write if not it is complex to write.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:06 ب.ظ
Stunning story there. What happened after? Take care!
دوشنبه 25 خرداد 1394 10:36 ق.ظ
خو انقدر زود به زود اونم این همه آپ کردی من چطوری بخونم ؟ :/
تازه اونم این که همه شخصیت هاشو فراموش کردم با اون اسم های سخت :/
پاسخ Ran Seop : دیگه شرمنده
شنبه 23 خرداد 1394 05:34 ب.ظ
اووووون شخص مجترم که باا مایهی کیه ؟؟
بسی قشنگ بود این قسمت
پاسخ Ran Seop : کدوووووم؟
sarina
شنبه 23 خرداد 1394 05:32 ب.ظ
فکر کردم رامونا مرد پ چرا زندست هنوز
با هون من چه میکنه
پاسخ Ran Seop :
sarina
شنبه 23 خرداد 1394 05:31 ب.ظ
این والانتینا کیست؟؟؟
پاسخ Ran Seop : نوشتم
جی ایون (والانتینا - زافان )
حالا بنظرت کیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :