تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - شـــــــاید روزی دوستتـــ بدارمــ سری دوم/ EP 3-ادامـــــــه
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆

بـــرو ادامـــه


لی هیومین

جلوی آیینه خودمو درست میکردم
کیوری:بابا بیا بریم سه ساعته ایستادی جلوی آیینه
من:حالا میام
بیچاره راست میگه سه ساعته جلو آیینم
من:بریم
جلوی آیینه واسه خودم بوس میفرستم
کیوری:بابا خوشگلییییییییی
من:میدونم.....ههههه...
آجیم سوم دبیرستان و من دوم دبیرستان
من برخلاف آجیم خیلی به خودم میرسم
البته نه اینکه اون به خودش نمیرسه ها نه
کمتر میرسه
من:بابی میرسونیمون!؟
بابا:روچشمم...
من:مامی بای...
مامان:خداحافظ مواظب خودتون باشید...
**
**
**
بابا:خداحافظ..
وارد مدرسه میشیم..
بعد از اینکه خواهرم میرسونتم کلاس میره..
کلاس پر بود
پسرای توی کلاس همه محو تماشای من شدن
بس که خوشگلم..
حالا تعریف از خود نباشه
خوش اندام و موهای عسلی و صورتی گرد و لب و لوچه و چشمام درشت و خوشگل دارم پوستمم سفید
خصوصیات دختری رو دارم که هر پسری ببینتم پس میفته
روی صندلی خالی توی کلاس میشینم
"چقدر خوشگل"
"ناز ...موهاشو عزیزم"
"ای جونم این واسه خودمه"
از حرفای پسرا بدم میومد
متوجه دخترا شدم که چجوری نگام میکردن...
با حسرت ...
اصلا براشون عذاب بود
ویکتوریا:مینییییییییییییی!
من:وییییییییییکیییییییی!عزیزم دلم برات تنگ شده بود
بلند شدم و سفت بغلش کردم
من و ویکتوریا خیلی باهم صمیمی هستیم
با اینکه سال دوم که باهمیم ولی مثل خواهر بهم دیگه اعتماد میکنیم
ویکتوریا:آه نامرد تابستون بهت خوش گذشت یادی از من نکردی؟
من:آره عزیزم جات خالی خیلی خوش گذشت من که یاد میکردم تو یادی نمیکردی!
ویکتوریا خیلی خوشگل بود درست مثل خودم
موهای مشکی پرکلاغی بلندی داشت و صورت گردی و چشمای میشی
ویکتوریا:باشه بریم بیرون...
دستمو گرفت و باهم رفتیم بیرون
من:کتت کو؟؟بازم ازش دل کندی
ویکتوریا:آه...تو کلاس..ولش کن خوشم نمیاد بزارمش...
یونیفرم دخترا با پسرا از لحاظ رنگ فرق داره..
دخترا صورتی کمرنگ و بلوزای سفید که روی بلوز اسم مدرسه و دانش آموز اما پسرا کت های صورمه ای و شلوارای کرمی مایل به قهوه ای و روی کتاشون اسم مدرسه و اسم دانش آموز..
**
ویکتوریا:خخخخخ.....مدیر عوض شد...
من:خخخ...چه مدیرای بی ارزه ای میان مدرسمون...ولی این مدیرمون چه دختر کشه ها...
ویکتوریا:نمیبینی دخترا مدرسه صف کشیدن خوش آمدگویی میکنن...اگه خوشگلیش نبود که...
من:راست میگی...
ویکتوریا:این زنگ بیکاری داریم بریم کلاس تمرین...
من:باشه....
ویکتوریا:ولی یه سوال...انصاف نیست....کل مدارس موبایل و وسایل الکترونی میتونن بیارن...
من:والا...این مسخره بازیا چی برامون میزاره...قانون!هههه...
ویکتوریا:روما که اثر نداره نه؟؟
من:صددرصد!البته فکر کن دخترا خودشیرینی کنن براش قانون رو ور میداره!
-:هی هی بچه ها پاشید بیایید قانون های روی دیوار رو بخونید!خــــــــــــفن!
ما هم پشت سر همه رفتیم
ویکتوریا:چیزی که نمیشه دید!برید کنار ببینم
من:چـــــــــــــــی؟
قانون
1-هر گونه وجود وسایل آرایش ممنوع!
2-همه باید با یونیفرم مدرسه حضور داشته باشن!
3-دخترا یونیفرماشون رو باید صومه ای کرم بگیرن(این یه قانون جدیده همه باید همرنگ هم بپوشن!
4-آوردن موبایل ممنوع!
5-هدفون و اسپیکر و آتاری و...ممنوع!
6-سروصدا در کلاس ها و اطاعت نکردن از معلم ممنوع و حکم اخراج!
7-رعایت نکردن این اصول اخراج و دانش آموز انتقالی به حساب میایید!
با تشکر مدیر آقای لی الکساندر
ویکتوریا:دارم خواب میبینم!این از امتحانات هم سختره!
من:برای خودش حرف میزنه!کل مدرسه مخالفن!رای با اکثریت!
بچه ها:آره....
ویکتوریا:هی دختره می خوای اخراج بشی!این خیلی جدی میزنه!
من:ما میریم پیشش و ازش درخواست میکنیم!
-:میگن چند نفر مخالفت کردن گذاشتتشون کل سالن ورزشی رو تمیز کنن....آره...
من:وای...نه...ناخونام...
ویکتوریا:پوووووف...موبایل و هدفون نیاریم با چی آهنگ گوش بیدیم...
من:مدیر برات آواز می خونه عزیزم
ویکتوریا:ههه....مسخره...بریم گلم این مدیر از قرن دقیانوس اومده..
**
**
معلم:خوب..پس تانژانت...45 که میشه 1 ضربدر فورمول به دست اومده ی قبلی..
زنگ ریاضی بودیم..
ویکتوریا:وع...حالم بهم خورد از این قوانین...
من:اهههم...افسردگی گرفتم...نگا بچه ها چه بیحالن...
ویکتوریا:اییییش...معلمو...چه قیافه گرفته..
من:کور خوندن اگه فکر کردن مارو با چندتا قوانین آروم میکنن...
************************************
شین جین یونگ

بارو:چقدر قوانین مسخرن ها!پووووف این مدیرمون از چه سالی اومده؟؟
من:2000!!!
بارو:پس لطف کن بهش بگو حالا سال2024...عجــــــــــــــــــب!

من:...بریم داداش حد اقل تا وقتی که فوتبال رو ممنوع نکرده بازی کنیم!
بارو:برم یه هایپ بخرم تا ممنوع نشه!به شدت تشنمه!
من:بسته..مزه نریز بی مزه...تا تو بخری سالن ورزشی پیدام میکنی...
بارو:باشه....
هــــــــــــــــــــــــــــــی عجب مدیر کووووووووووولی داریم ها....
از جلوی کتابخونه رد میشم....
حالا که رد شدم بزار یهویی عضو بشم تموم بشه...
بعد عضو شدن کارت عضویتمو میگیرم
فضولم میاد کل کتابخونه رو نیم نگاهی بندازم...
از جلوی قفسه ها رد میشم تا اینکه دو قفسه که با فاصله ی کمی از هم قرار دارن منظره ای رو میبینم...
عجـــــــــــــــب!آدم میاد کتابخونه برای فراگیری علم یا خوابیدن!؟
یکی لم داده بود به قفسه ی کتابخونه و تو خواب هفت پیکر بود!
نزدیکش شدم
دستمو آروم بردم جلوی صورتش و اینور و اونور تکونش دادم که با سرعتی دستمو گرفت
-:کاری داشتی؟!
من:اا...نه....خواستم کتاب جفت سرتون رو بردارم!!!
یه کتاب برداشتم که حداقل جلوش کم نیارم و از اونجا زدم بیرون
عجــــــــــــــــــب!
***
بارو:کجا بودی؟؟؟؟!
من:از جفت کتابخونه رد شدم گفتم یهویی عضو بشم..
بارو:نه تو خیلی اهل مطالعه ای....
من:حالا هر چی,برای مبادا عضو شدم...
یکدفعه صدای زنگ رو شنیدم
بارو:چرا اینقدر زود؟!باید ربعی دیگه زنگ بخوره!
من:به احتمال زیاد قانون جدید باشه!
بارو:والا با این مدیری که ما داریم شکی نیست!خدا نسیب گرگ بیابون نکنه!برو سر کلاست...
من:اوکی...فعلا....
از سالن ورزشی خارج شدم و وارد سالن های اول شدن
وارد کلاس شدم و روی صندلی نشستم
جلوییم همون خوابالوی تو کتابخونه بود
خخخخخ...عجـــــــــب!جالب اینه که هنــــــــــوز خوابه!
****
زنگ تاریخ بود و معلم مشغول توضیح دادن بود
هرآنچه جمعی از بچه ها اهمیت نمیدادن ولی این خوابالو رو مغز معلم قدم میزد
معلم:دانش آموز میز چهارم ردیف سوم....
اوهههه....این معلم حالش خوبه!؟آخه آدم خواب چطور صدا موشی تورو بشنوه!؟
یکدفعه یه چشمشو باز کرد و جلو معلم سیخ شد
-:بله؟
معلم:اسمت چیه؟
-:لی سوهون...
معلم:خوب سوهون میشه برام یه قسمت جنگ کره رو تعریف کنی.....
خدا بخیر بگذرونه....
سوهون:جنگ کره در سال1954با اختلاف بین دو کشور آغاز شد این جنگ آسیب های زیادی به کشورمون رسوند و ضرر های زیادی داشت از جمله روستاییانی که مجبور به ترک زمین های خود شدند تا جون سالمی بدر ببرنداین کار ممکن بود اونهارو حتی از غذا و خیلی چیزا محروم کنه و اغلب سبب مرگشون میشد...
دهنش کف کرد!
این خواب بود یا خودشو میزد به خواب!؟
معلم:بشین سوهون....
دوباره برگشت سرشو گذاشت روی میز و خوابید!!!!!
بابا منکه اینقدر توجه کردم نتونستم چیزی بفهمم اونوقت اینکه خواب بود چنان قصه رو تعریف کرد انگار وسط جنگ بود...
عجـــــــــــــــــب!
معلم:خــــوب بزار از خوش خنده ی امروز بپرسیم بقیش چی شد؟
من:ها؟بله؟؟
معلم:..........
من:خوب...بعدشم جنگ شد دیگه.....و این حرفا و بزن بکوبا و....
معلم:واقعا؟؟!
خوب هیچی به مغزم نمی خورد که بگم!
من:ااا.....
کل کلاس زدن زیر خنده
معلم:دفعه ی دیگه کمتر بخند رو مغزم قدم میزنی....
عجـــــــــــــب!
معلما هم این مدیر رو دیدن هار شدن!
بعد از نیم ساعت زنگ خورد و همه وارد سالن غذا شدن
هرچی نگاه میکردم تو اون جمعیت بارو رو نمیدیدم!
جفت این خوابالو نشستم
من:میگم تو نمی خوای بخوری؟؟خواب زیاد خوب نی ها!
سوهون:داری میری برای خودت غذا بیاری برای من هم بیار!!!
من:ها؟؟!باشه!
سوهون:تخم مرغش زیاد باشه لطفا!

**
**
**
من:بیا اینم ظرف غذات....
سوهون:به غذا هم رحم نکرد؟!تخم مرغ آپز و سوپ جو و برنج؟؟!مگه اینجا بیمارستان!؟یا خانه سالمندان!؟
من:یه رامن میزاشتن برامون حال کنیم حد اقل...پووووووووووووووف.....
شروع کردم به خوردن
وع حالم از تخم مرغ بهم میخوره...
سوهون مثل جوجه آرووووووووووووووم میخورد
من:بیا این تخم مرغ هم واسه تو!
سوهون:تخم مرغ دوست نداری؟
من:حالم بهم میخوره ازش!تو بخور.....بخور...
سوهون:کماو...
من:خواهش...
*****************************************
وو سوزی

من:سلام ماما...سلام بابا...
مامان:سلام گلم....
بابا:خسته نباشی....مدرسه چطور بود؟
من:ای خوب بود....آروم رسید خونه؟
مامان:آره تو اتاقشه!
بابا:داداشات؟
من:به احتمال تو راه باشن!من برم لباسامو عوض کنم...
مامان:باشه حالا غذا میکشم خواهرتو هم صدا کن!
من:اوکی.....
وارد اتاق میشم و کیفو از روی دوشم میندازم زمین و روی کتاپه ی توی اتاق ولو میشم
**
**
از اتاق میزنم بیرون
من:آروم؟بیا غذا..
آروم:فعلا سیرم...
تا صدنلی میز غذاخوری رو میکشم تا بشینم سونگ هو و سه هون میان تو
سونگ هو مثل همیشه خوش و رو و خندون سلام میکنه و اما افسرده ی خونه مثل همیشه بی تفاوت...
مامان:مدرسه خوب بود؟
سونگ هو:عالی..توپ..20
سه هون:بد نبود....
با اینکه دوقلون ولی نظراتشون از زمین تا آسمون با هم فرق داره
****
بعد از رفتن بابا سر کار مامانمم نیم بعدش رفت
بابام توی کمپانی هایی که مربوط به فیلم و سریال هستن کارمیکنه مامانمم معلم نقاشی رنگ روغنی
بعد از اینکه درس خوندم از اتاق زدم بیرون
پریدم رو کاناپه و کنترل رو از دست سونگ هو قاپیدم و کانال رو عوض کردم
سونگ هو:داشتم نگاه میکردم هااااا
من:خوووووووووب...
سونگ هو:خوب به جمالت بده کنترل رو...
من:نمیدم!سریالم شروع شد!
سونگ هو:بازی منم هنوز تموم نشده!
من:مشکل خودته!
سونگ هو:اگه می خوای کتک نثارت نشه این کنترل بی صحاب رو بده من!
من:هرهرهر..ترترتر...جرئت نداری!
سونگ هو:بده کنرل رو جیزه....
دستمو کشید
من:آه....بیشعووووور....
موهاشو کشیدم
سونگ هو:آه....موهامو ول کن..دختری بی ادب...
من:ببین کی به کی میگه...
سونگ هو:دلتم بخواااااااد...آه....ول کن..
من:تو ول کن...
سونگ هو:اگه کبودت نکردم!
من:بروبابا..جوجه ای تو..
سونگ هو:بده این کنترل رو دیگه..
من:نمی خوااااااااااااااااااااااااااااام......
سه هون:ساکت شید...
من و سونگ هو:ها؟؟!
لامصب ما که گرم دعوا بودیم حسابی واسه خودش حال کرده
من:سه هونننننن!داداش جوووووووووونم!کنترل رو میدی!؟
سونگ هو:با من که اینطور صحبت نمیکنی!
من:خفه!
سه هون:نه!
سونگ هو:هاهاها!
سونگ هو:داداش بدون دعوا کنترل رو رد کن!
سه هون:؟؟؟؟!!!!
یکدفعه آروم از اتاقش میاد بیرون و میشه جفت سه هون
آروم:سوس کنترل رو میدی؟!
سه هون:بیا...
سوووووووووووووس!لقب بهتر از این نبود
من:داداش!به منکه ندادی!
آروم:راستی اونی امروز خانم سون دام رو دیدم گفت که بهت بگم مثل همیشه سر همون ساعت بیا تمرین!
من:حالا؟؟!چی می خواد؟؟
آروم:نمی دونم!گفت حتما بیای!
من:باشه حالا میرم!
تا لباسامو عوض کردم از اتاق خارج شدم رفت سمت سونگ هو
من:داداااااااااااااشی!؟
سونگ هو:خیر؟!برسونمت!؟
من:پلییییییییییییییز!
سونگ هو:باشه باشه...ناز نکن فقط...برو تو ماشین حالا میام!
من:بیشعوور..
سونگ هو:چیزی گفتی؟
من:نهههههههههههههههههه....
****
****
*****
سونگ هو:کی بیام دنبالت؟
من:خبرت میدم...
وارد کلاس تمرین میشم
من:جییییییییییییییییییون!
جیون:سووووووووووووزی!
من:وای دلم برات تنگ شده بوووووووووود!
سفت بغلش کردم
جیون:تو هم معلم بهت گفته بیای؟!عجیبه!چی می خواد بگه؟
خانم سون دام وارد میشه و با دیدن ما لبخند روی صورتش میاد
سون دام:میدونم کنجکاو هستید.....و...
جیون:وای خانم بگید....دارم میمیرم از استرس...
سون دام:هههه...باشه....موزیکال پارسال رو یادتونه...؟
من:آره...خوب....؟
سون دام:تبریک میگم مقام اول رو بین موزیکالای پارسال کسب کردید...
جیغ و هورای من و جیون بلند شد...
من:وااای خیلی خوشحالم...
سون دام:امسال هم یه موزیکال تو راه داریم...میخوام بهترین باشید تو موزیکال...
من و جیون:فایتینگ....
بعد از خبر معلم من و جیون رو به نزدیکترین رستوران دعوت کرد
**
من:خوب من دیگه باید برم خییییییییلییییی ممنون..
سون دام:بزار برسونمت...
من:نه مرسی داداشم میاد دنبالم...
جیون:بای....فردا میبینمت...
**
**
**
بالاخره رسیدم خونه...
من:ماااااااامییییییییییییی...
مامان:چی شده؟؟چرا کوچولوی من اینقدر خوشحاله...
بابا:به ما هم بگید...
من:ما موزیکال پارسال رو اول شدیم....
هرچند میدونم بابا اصلا خوشش نمیاد از آهنگ و اجرا و موزیکال ولی برای اینکه ناراحتم نکنه یه لبخند زد
بابا:آفرین...
آروم:چوکاهه اونی!
من:کماااو...
سونگ هو:چه عجب یه پیشرفتی کردی تو....
من:ساکت شو...بیشعوووووور...
مامان:سوزی با داداشت درست برخورد کن...
سونگ هو:شنیدی که!با من درست برخورد کن!
من:بابا:سونگ هو خیلی ازیت میکنه!!!!
بابا:سونگ هوووووووو خواهرتو ازیت نکن...
سونگ هو:حالا به خاطر بابا...وگرنه من آزاری نرسوندم...هههه...
یعنییییییییییی اگه بگیرمش به باد مرگ کتکش میزنم




طبقه بندی: S.D.M.I.L.U-2، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 تیر 1394 توسط Ran Seop | نـــظر ندی خــــری !! :|()
How can you get taller in a week?
شنبه 25 شهریور 1396 11:44 ب.ظ
Fantastic items from you, man. I have take into accout your
stuff previous to and you're just extremely magnificent.

I actually like what you've received right here, really like what you're saying and the way in which during which you are saying it.
You make it entertaining and you still care for to keep it sensible.
I can't wait to learn far more from you. That is really a wonderful web site.
How do you treat Achilles tendonitis?
دوشنبه 13 شهریور 1396 12:20 ق.ظ
Great info. Lucky me I ran across your blog by accident (stumbleupon).
I have bookmarked it for later!
manicure
چهارشنبه 9 فروردین 1396 09:22 ب.ظ
Good blog you have here.. It's hard to find high-quality writing like yours nowadays.
I truly appreciate people like you! Take care!!
MEDINA
سه شنبه 2 تیر 1394 12:20 ب.ظ
ماشالا انقد تعداد شخصیت ها زیاده ادم قاطی میکنه...
ولی خوب بود مرررررررسسیییییییییی...
پاسخ Ran Seop : ببخشید دیگه
Ziba
دوشنبه 1 تیر 1394 11:35 ب.ظ
ساریـــــــــــــناااااااااااا
یک رگباری نشونت بدم کف کنی دارم برات
رزی برا تو هم دارم .... یعنی صاف الکساندر باید مدیر میشد
sarina
دوشنبه 1 تیر 1394 02:47 ق.ظ
یااالا یاالا قسمت بعد
پاسخ Ran Seop : باوش
sarina
دوشنبه 1 تیر 1394 02:46 ق.ظ
این بچه ها کوین چه وحشین
به کی رفتن خدا میدونه
پاسخ Ran Seop : به باباشون
کم از بچه هات ندارن
sarina
دوشنبه 1 تیر 1394 02:45 ق.ظ
این مدیر بیچاره رو به رگبار بستن ...هر کی میاد یه چی دربارش میگه
پاسخ Ran Seop : حالا زیبببببببببببببببببببببامیاد سرتومکنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :