تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - شـــــــاید روزی دوستتـــ بدارمــ سری دوم/ EP 4
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆


کیم مین هیوک

تازه از آلمان برگشته بودم
پدربزرگ:خوبه؟؟خوشت اومد؟؟
با سر تایید میکنم
اتاقی خیلی بزرگ و مجلل اما قشنگی درش نمیبینم
اصلا چی قشنگه؟!من نمیدونم!
پدربزرگ:استراحت کن...فردا معلم خصوصیت واسه درس دادنت میاد!
-:نمی خوام!
پدربزرگ:مایلی امروز بیاد؟!
-:دوست دارم مثل بقیه بچه ها برم مدرسه...
پدربزرگ:استراحت کن....
از اتاق میزنه بیرون
همیشه همینه
لج کردنم فایده نداره
فکر میکنه همه این کارا رو برام انجام میده باعث خوشحالی منه
خوشحالی مردمو نمیشه با پول خرید
فقط کمی محبت...
لبخند ملیحی میزنم
هیچوقت نمیتونم خوش باشم
روی لبه ی تخت میشینم
دستامو روی زانو هام میزارم و به زمین چشم میدوزم
از این زندان خسته شدم
دکمه های پیراهنمو باز میکنم و از سر جام بلند میشم
**
**
**
موهامو با حوله خشک کردم و روی تخت ولو شدم
به بالکن نگاهی انداختم
یه هوا بخورمم بد نیست
به طرف بالکن میرم و درو باز میکنم
باد سرد و ملایمی وارد اتاق میشه
احساس لطیفی داره
تن ساکت و خالی من به چیزی که حقیقت داره گوش فرا میده
نه اینجور نمیشه
دوست دارم توی باغ قدمی بزنم
دکمه ها پیراهنمو میبندم و میرم سمت در
درو باز میکنم
دونفر کنار در ایستادن که دستاشونو مقابلم کشیدن
-:آقای کیم رئیس اجازه ی خروجتونو ندادن..
دستاشو پاس میکنم و از اتاق خارج میشم
رئیس اجازه چیو داده که اجازه خروجمو بده
دستمو میگیره
-:آقای کیم لطفا..
فقط نگاهش میکنم
پدربزرگ:ولش کنید...
-:من عذر می خوام آقای کیم...
بدون نگاه کردن به پدر بزرگم یا هرچیز دیگه ای از پله ها پایین میام
به طرف آشپزخونه میرم
-:چیزی میل دارید آقای کیم...
بدون اهمیت در یخچالو باز میکنم
یه لیوان شربت تو این هوا خیلی میچسبه
یه لیوان سر میکشم
از آشپزخونه خارج میشم
درو باز میکنم و به طرف باغ قدم بر میدارم
صدای خش خش برگ های پاییزی
حس خاصی بهم میده
یاد آوری....
از چیزی که هرگز فراموشش نمی کنم
(((خاطرات گذشته)))
دست بابامو میگیرم
-:بابا...کجا میریم؟؟؟
بابا:یه جای خوب!!
-:یه جای خوب؟؟مامان هم میاد؟؟
بابا:آره..
**
**
توی کوچه ای که بودیم بین پدر و مادرم ایستاده بودم و دست دوتاشونو گرفته بودم
خوشم میومد برگ هارو زیر پاهام له کنم
از خش خش صداشون خوشم میومد
-:ههههههه...
مامان:هیوک نیفتی!...
-:نمیوفتم....
بابا:بیا بلندت کنم...
میرم تو بغل بابام و بلندم میکنه...
-:واااااااااااای...چقدر برگ هست تو خیابون....
(((حال)))
دیگه این صدا قشنگ نیست برام
پدربزرگ:چیکار میکنی؟
-:دارم قدم میزنم
پدربزرگ:میدونم از صدای خش خش برگ ها خیلی خوشت میاد
-:نه...دیگه اینطور نیست..
حرفی نمیزنم و جلو میرم..
سعی میکنه اونارو فراموش کنم
اما حتی اگه فراموششون کنم توی دلم تا ابد میمونن
تو دل نداشته باشی
من دل دارم و با تو که یه سنگ دلی فرق دارم
نسیمی ملایم به صورتم میخوره
این هوا منو یاد اونا میندازه
دلم برا دیدن خنده های مادرم و بغل گرم پدرم خیلی تنگ شده
(((یاد خاطرات گذشته)))
سرم خیلی درد میکرد
چشمامو باز کردم
توی ماشین بودیم
ماشین چپ کرده بود و ازش دود بیرون میومد
دو دستی منو آورد بیرون
-:من مامانمو می خوام...
میزنم زیر گریه...
-:من بابامو می خوام...چراا اونا بیدار نمیشن...
اشکام کل صورتمو خیس کردن
-:بــــــــابـــــــــــا بیدارشو.....
-:آروم باش پسرم اونا حالشون خوب میشه...
-:کجا منو میبرید...من نمی خوام برم...من ...من ..مامان و بابامو می خوام...
بلندم میکنه...
-:نگران نباش اونا حالشون خوب میشه...
یه آمبولانس رسید و اونا رو از ماشین خارج کرد
-:مــــــــــــــــــامـــــــــــــــان........
مامان:هیوک.....
اما دیگه صداش بلند نشد...
بازم چشماشو بست..
-:مامان تورو خدا چشماتونو باز کنید..
وارد ماشین شدم
-:من مامانمو می خوام...
-:آروم باش......
(((حال)))
بی احساس شدم
پدربزرگ:میدونی طاقت بی محلی تورو ندارم!
-:منم طاقت ظلمت رو ندارم
پدربزرگ:خوب...من فکر میکنم همینجا بمونی و درس یادبگیری بهتره..تورو از مشکلات دور کنم...مدرسه همش دانش آموز و سروصدا و...
حرفشو قطع میکنم
-:مشکلات هرجا برم بهم میچسبن..ترجیح میدم خودم بهشون بچسبم....
پدربزرگ:من برای راحتی خودت میگم...
-:راحتی منو می خوای؟؟بزار تو حال خودم باشم...
پوفی میکشه
پدربزرگ:آخه این مدرسه چی داره مردم خودشونو میکشن که بچه هاشون تدریسی مثل تو داشته باشن
-:من برعکس مردم عمل میکنم....
پدربزرگ:نمی خوام روزتو خراب کنم...هدیه ی تولدت میفرستمت به یه مدرسه....
هدیه تولدم؟
مگه امروز تولدمه؟
میبینی خدا .....من نمیدونستم...
اصلا همه چی رو یادم رفته.
نگاهی بهش میندازم
-:واقعا اینکارو میکنی؟
با آشغتگی نگام میکنه اما لبخندی میزنه و میگه
پدربزرگ:آره...تو تنها نوه و وارث خانواده ی کیم هستی چطور میتونم از خواسته هات بگذرم...
ههههه....
-:................
پدربزرگ:اگه بخوای از حالا بریم مدرسه رو ببینیم؟!
با سر تایید کوچولویی میکنم....
پدربزرگ:پس لباساتو عوض کن که بریم.....
میدونستم که تنها مدرسه ی دولتی خوب در سئول مدرسه ی جیکاراست و پدربزرگم اونجا میفرستتم
اصلا برام مهم نبود که کدوم مدرسه باشه فقط مدرسه ی دولتی با جمعیتی پر باشه
سریع میرم تو اتاقم
خوشحال بودم که می خوام از این زندان راحت بشم
در حالی که داشتم لباسامو عوض میکردم چشمم به گیتار برقی گوشه ی اتاق میفته
گــــــــــیتار عزیزم
بلندش میکنم و یه صدای خــــــــــفن
اوه دیگه بسه
پدر بزرگم از آلات موسیقی اصلا از خود موسیقی بدش میاد
برای خوشی من تو خونه البته اینارو خریده
منم که هرچی میگه میگم چشم
از اتاق خارج مشم و به طرف آشپز خونه
یه سیب ور میدارم
پدربزرگ:دوست دارم همیشه سرحال ببینمت....
یه گاز از سیب تو دستم میزنم
پدربزرگ:بریم؟
با سر موافقت میکنم و از خونه میزنم بیرون
میپرم عقب ماشین جفت پدربزرگم میشینم
آهنگ های سنتی
ایییییییییییییییییییی حالم بهم میخوره
شیشه ماشینو میارم پایین
**
بالاخره رسیدیم
از ماشین میام پایین پشت سر پدربزرگم حرکت میکنم
زنگ تفریحی در کار نبود فقط یه جمعی از دانش آموزا بیرون بودن
وارد سالن معلما میشیم
اتاق مدیر
با دو تق به در و شنیدن بفرمایید وارد میشیم
مردی خوش قیافه و جذاب روی صندلی نشسته بود
با دیدن ما از جاش بلند میشه
-:سلام..
پدربزرگ و من:سلام...
-:من مدیر جدید این مدرسه الکساندر هستم...
به احترامش خم میشم
آقای الکساندر:پس برای ثبت نام اومدین...
در حالی که داشتن باهم صحبت میکردن به منم پیشنهاد دادن برم مدرسه رو ببینم
از اتاق مدیر خارج شدم و مشقول پرسه زدن توی حیاط مدرسه شدن
همه چیزش عالی بود
زمین بسکتبالشم بزرگ بود
یه پسری مشغول بسکتبال بازی بود
با فاصله نگاهش کردم
بازیش قشنگ بود
یکدفعه پاش پیچ خورد و افتاد زمین
با کمی عجله به طرفش رفتم
-:حالت خوبه؟؟
دستشو گذاشت روی پاش
-:خیلی درد میکنه....
اطرافمو نگاه کردم
دوتا دختر با عجله اومدن طرفمون
-:سولی حالت خوبه عزیزم؟؟
سولـــــــــــــی؟!0_0
مگه دختــــــره؟؟
ازش فاصله گرفتم
دوستاش دستاشو گرفتن تا روی پاهاش بایسته
اما نمیتونستن
-:کمک می خوایید؟؟
یکی از دوستاش گفت
-:اگه میشه...
دستمو زیر پاهاش گذاشتم و بلندش کردم
-:بیا دنبالم باید ببریمش اتاق مراقب ها
رفتم دنبالشون
با دوتا تق به در وارد شدن و من دنبالشون
روی تختی که اونجا بود گذاشتمش
-:خانم هیبارا سولی داشت تمرین میکرد یکدفعه پاش پیچ خورد
به نظر معلم پرورشی بود
به ساعت تو دستم نگاه کردم
دیگه وقت نداشتم
برگشتم سمت اتاق مدیر
مدیر:خوب؟خوشت اومد؟
-:بله...
مدیر:میشه برام این لیست رو پر کنی؟؟؟....
-:چشم
خودکار رو گرفتم دستم و لیست رو پر کردم تا اینکه رسیدم به
نام پدر:     نام مادر:
لبخند ملیحی زدم و نوشتم
نام پدر:کیم جیساپ  نام مادر:کیم سانی
*****************************************************
پارک سولی

نونا:اوه سولی من مطمئنم تو اول میشی توی مسابقه ...
-:اوه نونا...هی نگو مسابقه نباید کسی بفهمه...یادت رفته من چه نقشی دارم تو مسابقه...
نونا:بله بله..پسری...
-:نونــــــــــــــا...
نونا:چشم...
معلم:دانش آموزان کلاس بی4 سوم..؟
من و نونا:بله....؟؟
معلم:زنگ ورزشه ...اگه می خوایید نمره گیرتون بیاد ازتون انرژی زیادی میخوام...
من و نونا:فایتینگ....هههههه..
باید تا میتونم تمرین کنم
همه تکنیک ها و روش های بازی
باید بهترین بازی رو داشته باشم
من باید اول بشم
همونطور که داشتم با توپ بازی میکردم یکدفعه پام پیچ خورد
آه...پام خیلی درد میکرد..
یکدفعه پسری جلوم اومد...
-:حالت خوبه...؟
-:خیلی درد میکنه...
نونا:سولی عزیزم حالت خوبه؟؟؟
سعی کرد بلندم کنه بایستم اما درد پام اجازه نمییداد
-:کمک می خوایید؟
نونا:اگه میشه
دستشو زیر پاهام میزاره و بلندم میکنه
میبرتم طرف اتاق مراقبت ها
نونا:خانم هیبارا سولی داشت تمرین میکرد و پاش پیچ خورد...
خانم هیبارا:ببینم....اوه....درد میکنه...
-:آره...بخصوص مچ پام..
دستشو اروم گذاشت روی مچ پام اما درد شدیدی پیچید
-:آخخخخخخ.....
خانم هیبارا:سولی عزیزم چرا مراقب خودت نیستی....پات رگ به رگ شده...
نونا:چی؟؟؟؟اوه...نـــــــــــــــه...
-:وای خدا اینم شانس که من دارم....
یه بانداژ از کشو در آورد و دور مچ پام پیچوندش
**
معلم:اوه سولی حالت خوبه؟؟؟؟
-:پام رگ به رگ شد!...
معلم:اشکال نداره استراحت کن....
نونا:اونی ناراحت نشو....زود خوب میشه...
-:چی چیو زود خوب میشه هفته ی دیگه مسابقات....وای خدااااا...
نونا:وای من یادم رفت از اون پسره تشکر کنم کجا رفت...
-:لباساش مدرسه ای نبودن!
نونا:فکر کنم دانش آموز جدید باشه...
-:شاید....حالا بیا کمکم کن....



طبقه بندی: S.D.M.I.L.U-2، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 تیر 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
What do you do for a sore Achilles tendon?
شنبه 25 شهریور 1396 11:25 ب.ظ
obviously like your web site however you need to check the spelling on several of your posts.
Many of them are rife with spelling issues and I find it very bothersome to tell the truth then again I will
definitely come again again.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 02:45 ب.ظ
Appreciate the recommendation. Let me try it out.
MEDINA
سه شنبه 2 تیر 1394 12:33 ب.ظ
واایی عششقممم minhyuk وایی این دوتا جفتو من دوس دارم این خوبه....
پاسخ Ran Seop : اگه بخوایی میتونی شخصیت مقابل یکی باشی برو تیزرشو ببین شخصیتای پسروو همه نوشتم
نویسندگان وبلاگ
دوشنبه 1 تیر 1394 08:50 ق.ظ
تمام سخنان عاشقانه دنیا به اندازه یک عمل عاشقانه ارزش ندارد
پاسخ Ran Seop : Ok :|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :