تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - شـــــــاید روزی دوستتـــ بدارمــ سری دوم/ EP 5
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆
بفــــرما ادامه


کیم جی یونگ

با صدای بابام چشمامو آروم باز کردم
بابا:جی یونگ؟؟
بابا:یونگی؟؟
بابا:جی دراگووووووووون؟؟؟
یهو از جا پریدم
-:ها؟چی شده؟؟
بابا:هچی نشده...قول داده بودی امروز بیای کمکم کنی...یادت رفت؟
-:کمک؟؟
چه کمکی
((یاد اون حرف))
-:بابا من قول میدم کمکت کنم تو کافه!!
بابا:اگه کمکم کنی برات یه موتور جدید میخرم!
-:چیــــــــــــــــــنجا؟؟؟اومواومواومو....ارسووووووووووو...
بابا:ههههههه
((حال))
-:اوووه...آره آره....موتور جدید ...
بابا:هههههه...
-:بابا قول دادی برام بخری!!!
بابا:منکه از قولم نگذشتم گذشتم؟
-:نه....کمائو..
بابا:پاشو لباساتو عوض کن امروز خیلی کار هست ها..
-:دِ....
بعد از اینکه بابام از اتاقم خارج شد با کله رفتم تو کمدم
یعنی نمیتونم به خودم نرسم
یه شلوار زخمی و زانو پاره ی مشکی و یه بلوز سفید وسطش هم یه کله گنده اسکلت سیاه تنم کردم
ادکلن رو رو خودم خالی کردم
ایستادم جلو آیینه موهارو زدم بالا و یکمی کج
سرمو کج کردم و تو آیینه به خودم زل زدم
گوشواره صلیب رو میزارم تو گوشم
یکم کرم مالوندم به صورتم که صدا بابام بلند شد
بابا:جی یووووووونگ؟؟
-:اومدم..اومدم..بابا...
یه چهار پنجا انگشتر گذاشتم انگشتم و یه دسبند مشکی اسپورت و ساعت مارکدارم و از اتاق زدم بیرون
از پله ها پایین اومدم
مامانمو روی گونش بوسیدم
-:صبح بخیر مامان جونم...
مامان:صبح بخیر پسر گلم...
-:زلو و ویکتوریا؟؟؟
مامان:زلو رفته اسکیت بازی طبق معمول خواهرت هم تو اتاق داره با دوستاش حرف میزنه...
یعنی اگه یه روز گوشی رو از ویکتوریا بگیرن اون روز مرگش....
اعوذ بالله...
بابا:بریم..
-:ماما من رفتم...بای..
کفش اسپرت نایک مشکی لژ دار کردم پام پشت سر بابام رفتم بیرون
در ماشین بابام(فراری سفید رنگ)باز کردم و کنار بابام نشستم
خداروشکر وضعمون هم توپ بود
****
بابا:با جوجو هم بازی نکن میدونی مادرت از سگا بدش میاد..
-:چشـــــــــــم...
بابا:چشـمت بی بلا...بپر پایین...
دستامو نرم کردم
KISS کافه
به حق چیزای نگفته و نشنیده اعوذ بالله....هههههه
پشت سر پدرم وارد میشم
جیی جونگ یکی از زیردست های پدرم تو کافه س
لیست هایی که بهش میدن رو آماده میکنه
یکم سنش بالاس
خیلی هم شوخ
آدم باحالی
جیی جونگ:سلام رئیس
بابا:سلام..خسته نباشید...
جیی جونگ:ممنون...اا..جی جی؟
یکم آدم مسنی یادش میره اسمارو
-:ههههه...جی دی نه جی جی!
جیی جونگ:آهااااااان..سلام پسرم..خوبی؟
-:سلام...خسته نباشید ممنون شما خوب هستید..
بابا:آقای جیی جونگ..می خوام پوستشو حسابی بکنی امروز اومده کمکم....
جیی جونگ:آخی...چه پسر خوبی..
هانیوک که یکی از زیر دستای دیگه ی پدرمه و کارش به خدمات رسیدگی میکنه میگه
هانیوک:بدون هیچ شرطی؟؟
بابا:هههه...پسرای این دور و زمونه بدون شرط و شروط چیزی رو قبول نمیکنن قول دادم موتورشو براش عوض کنم..
یعنی این هانیوک رو مخــــــــــــــــم رژه میره
هانیوک:پس بزن به چاک پیشبند ببر از آقای هوانگ و بیا کمکم..
-:آقای هوانگ؟؟؟
هانیوک:ردیف و تا ته برو اونجاس!...
فقط سرمو به نشونه ی تایید بالا پایین کردم..
همون راهی که گفت رو رفتم و یه پیشبند بستم دور کمرم
-:آقای هانیوک...باید چیکار کنم؟؟
هانیوک:به سفارشات باید رسیدگی کنی حالا با دو برو سمت میز3 خوش رو هم باش..
-:چشم..
منم با سر رفتم طرف میز
-:سلام به کافه بوسه خوش اومدین چی میل دارین؟
اینارو با یه لبخند و زبانی خووووووووووش گفتم
دیدم دختره داره نیشخند میزنه
-:اگه میشه فقط یه هات چاکلت...
توی دفترچه ای که تو دستم بود نوشتم
رفتم طرف هانیوک
-:این لیست رو به کی بدم؟؟
هانیوک:جیی جونگ..
-:بله...چشم..
با سرعت طرف جیی جونگ
برگه  رو از جاش پاره کردم و آویزون کردم کنار بقیه لیستا
-:در خواست جدید....هات چاکلت..همین...
جیی جونگ:میبینم راه افتادی...هههه...رو چشمم...
یه لبخند میزنم
جیی جونگ:اگه میشه این رو بفرست برا میز شماره 2
-:ها؟بله..
سینی کوچیک رو که روش یه کافه و یه قهوه ترک بود رو بردم طرف میز2
دوتا پسر نشسته بودن
قیافه هاشون شبیه کره ای ها نبود
-:کافه و قهوه ترک درخواست کردین؟؟
Evet, teşekkür ederim-:
-:جــــــــــــــــــــــــــــــانم؟؟
این دیگه چه زبانی بود
Lütfen هانیوک:
 -:ها؟
هانیوک:ترک زبانن.....برو در خواست میز3رو ببر..
-:چشم..
جیی جونگ:هههه...حسابی گیج شدی؟
-:ههههه...بدجوری...هههه...
-:هات چاکلت؟
-:بله...ممنون...اوه....میشه یه چاکلت خالص هم بیارید...
-:بله...چرا نشه...
یه دفعه میگفتی فول چاکلت...والا..پز میده برام...
-:آقای جیی جونگ؟شکلات خالص؟؟
جیی جونگ:بفرما..
-:ممنون..
-:بفرمایید....
-:ااا.......ببخشید منظورم شکلات تلخ بود78% لطفا...
این داره منو مسخره میکنه
با یکمی عصبانیت جواب دادم
-:لطفا دو بار فکر کنید بعد امر کنید...
-:آقای جیی جونگ تلخ 78%
جیی جونگ:اینم از تلخ 78%
-:امیدوارم منظورتون چــــــــــاکلت تلخ 78% باشه..
-:آره...خیلی ممنون...
دختره ی نکبت
بزنم با زمین صافت کنم
قلوچ میزنه ها
**
**
**
جیی جونگ:میز1
-:چشم...
سینی رو گرفتم دستم و سمت میز1
سینی رو گذاشتم روی میز و بالحنی خوش گفتم
-:بفرمایید اینم درخواستتون..
-:م...ممن....(اتسه)
-:ها؟
-: (اتسه)(اتسه)(اتسه)
-:بب..بخشید حالتون خوبه..
پشت سر هم اتسه میکنه....
-:میشه بری عقب به ادکلن های بوی تند حساسیت دارم...
برو گمشو
پسره ی نکبت
دلتم بخواد
والا
-:چشم...
**
**
هووووووووووووووووف
حسابی خسته شدم
داشتم خودمو از خستگی چپ و راست میکردم
کافه خالی شده و هوا تاریک
یه دقیقه سرمو روی میز گذاشتم که چشمام بی اراده بسته شدن
دست یه شخصی رو روی کتفم حس کردم
جیی جونگ:پسرم بیدار شو..
-:ها؟چی شد؟چی میل دارین؟
جیی جونگ:الهی خیلی خسته شدی..
دستمو پشت گردنم میکشم
از جام بلند میشم
بابام از پله ها میاد پایین و میاد طرفم
دستشو دور گردنم میزاره و موهامو درهم میکنه
بابا:خسته نباشی..
-:ممنون بابا...
بابا:همگی خسته نباشید...ما باید بریم...
-:خداحافظ...
به احترام طبق معمول 90درجه خم میشم
از کافه خارج میشم و سوار ماشین
اونقدر خسته بودم که حس میکردم یه چی یادم رفته
هرچقدر هم به ذهنم فشار میاوردم هیچی نسیبم نمیشد
از خستگی هم نا نداشتم حتی به موتور جدید فکر کنم که چشمام بسته شدن
*****
*****
چشمامو باز کردم
تو اتاقم بودم
-:اووووووووووووف....ساعت چنده؟؟
به موبایلم نگاه کردم
خداروشکر6 بود
با دو از جا پریدم و بعد یه دوش گرفتن یونیفرم مدرسه ایمو تنم کردم وموهامو خیلی بچه + یه طرفه رو صورتم انداختم یکم اسپره و بزن به چاک
کیف وسایلمو تو دستم گرفتم و با عجله از پله ها پایین اومدم
-:آنیااااااانگهسیوووو....
روی صندلی میز ناهار خوری بین ویکتوریا و زلو نشستم
دستمو روی موهای زلو نوازش دادم
-:صبح بخیر فنچ...
زلو:یاااااا...هیونگ...اذیت نکن..
-:هههه....
ویکتوریا:چه عجب ما روی قل دوممون رو دیدیم...
-:والا من همیشه اینجام تو پا موبایلی حالی ازمون نمیپرسی....
ویکتوریا:غرغرو...
بابا:دعوا نکنید...بخورید...
-:اوه....اپاااا.....موتور...؟
بابا:آه.....این هفته نمیتونم....تو هم دیشب خوابیدی...
با آشفتگی لیوان شربت رو گذاشتم روی میز
-:آپاااااااااااااااا....موتور می خوام ...خیلی بد قولیییییییییی...
ویکتوریا:حالا آبغوره میگیره.....ههههههه...
-:یااااااااا.....
ویکتوریا:ههههههه...
زلو:اگه بابا برات یه قرمز گوجه ای بخره منو باید دور بزنی...
ویکتوریا:آه...منم سوار کن...پلیــــــــــــــــــز..
-:آپاااااااااا..من موتور می خوام....
از جام بلند شدم و کیفمو گذاشتم رو دوشم و با عصبانیت غر میزدم و سمت در میرفتم
-:دیروز مثل خر کار کردم...چقدر این هانیوک بهم امر میکرد و تمام این آدم های مسخره اومده بودن قهوه بخرن...ایششش....خیلی بد قولی بابا...
یه ریز داشتم غر میزدم
کفش اسپورت آلستار قرمز رنگمو کردم پام و درو باز کردم
-:همیشه من زود خر میشم ...
از دیدن منظره ی رو به روم جیغم رفت هوا..........
-:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ....وااااااااااااااااااااااااااااااااای..
زلو به سرفه افتاد
زلوم:اهم.....اهم...چی شد...؟؟اهم..
ویکتوریا:قبض روح شدم چی شد؟؟؟؟
-:مـــــــــــــــوتــــــــور جــــــــیفرس 9007.....واااااااااااااااااااااااااااااااااااای...
موتور آرزوهام
موتوری که خودمو میکشتم وقتی میدیدمش
مشکــــــــــی رنگ
رنگ مورد علاقه ی خودم
یه برقی میزد تو چشمام
دهنم کف کرده بود
بابا:بیا...بعد بگو بابام بد قوله....
با دو بدون اینکه کفشامو بکنم رفتم طرف بابام و از پشت بغلش کردم و رو گونش بوسه گذاشتم
-:آپااااااااا...سرنگهیـــــــــــــــــو....کمائــــــــــــو...
بابا:هههه...بیا این کلید...تند نرو...اوکی..
-:اوکی....
مامان:جی یونگ...با پوتینت وارد شدی؟؟برو بیرون..
-:اوه...بیان.....اوما...آنیوووووووو..
ویکتوریا:منو نمیرسونییییییییی...پلیز؟؟
-:بزار یکم فکر کنم....هوووووووم....
ویکتوریا:جی یوووووونگ؟؟پلیــــــــــــــــز!
-:هووووووووووم؟
ویکتوریا:اوپـــــــــــا....آوریـــــــــــــــــن!دلت میاد درخواست منو رد کنی؟؟
-:هوووووووم؟؟نه...بیا بریم دیرم میشه ها بد نظرم عوض میشه..
بلند شد و بغلم کرد و با دورفت بیرون
-:بای بای....
زلو:منم اینجا برگ چغندر....حالا مشکلی نیست دور بعدی...
-:ای فدای فنچ خونه بشم من....بزار برگردم تا پیست اسکیت سواری میبرمت بازیتم میبینم بعد برت میگردونم نظرت؟؟
زلو:اگه تو هم مثل بابا خوش قول باشی نظری ندارم...موافقم..
-:خوبشم هستم...ههههه...
سوار موتور شدم
ویکتوریا پشت سرم کلاه زد سرشو و دستاشو دور کمرم حلقه کرد
**
**
**
تا مدرسه زیاد راه نبود همش10 دقیقه
ولی حالا حالاها کلاسا برگزار نمیشن یه ساعت دیگن
بعد از رسوندن ویکتوریاا به مدرسه تازه یادم اومد به گوشیم یه نگاه بندازم
-:ببینم چی دارم...هووووم.....وِِِِِ؟؟؟چه خبرهههه!
4پیام و10تماس بی پاسخ
پیام 1 (جغجغو) :یااااااااااا ژیگول...کدوم گورستونیی؟چرا جواب تماسامو نمیدی؟
پیام 2 (دیوار) :میگم زنده ای؟؟؟؟اگه هستی گوشیو جواب بده!
پیام3(جغجغو):صد دفعه گفتم این بی صاحابو رو سایلنت نزار!نگفتم؟
پیام 4(دیوار):الفاتحه معل صلوات!!!!!!
3تماس بی پاسخ از(جغجغو)
7تماس بی پاسخ از (دیوار)
الهی فداتون دلتون برام تنگ شده...
پامو روی پدال گذاشتم و به طرف مقر رئیسی که میدونستم این موقع اونجان
یه ربعی ازم وقت برد تا رسیدیم
خیلی دور طرف یه مزرعه ای و اونجا یه خونه وجود داره که خرابه ای و درشو بستن
موتور رو یه گوشه ای قشنگ گذاشتم و از راه خصوصی وارد خونه شدم
چوب رو ورداشتم و رفتم تو و بعد چوب رو برگردوندم سر جاش
از پله ها بالا رفتم
کانگ جون با آتاری توی دستش بازی میکرد و لیو هدفون تو گوشش و داشت بریک میرفت
-:هااااااااااااای...
لیو هدفون رو گذاشت دور گردنش و با بی تفاوتی گفت:یه وقت نپرسی دوتا دوست داری؟!
کانگی که اصل اهمیت نمیداد
رفتم طرفش و رو گونش بوسیدمش
کانگ جون:اه اه...برو کنار...پسره ی نکبت...بزغاله...ایــــــــش..
-:به خدا نمیدونید دیروز قد خر کار کردم تو کافه...
لیو:تووووووو...؟تو کافه؟؟اونم بدون مقابل؟؟
-:موتـــــــــــــور جیفرس9007...
کانگ جون:یاااااا.....چینجا؟؟
-:آرهههههههههه...
لیو:مبارکــــــــــت عزیزم...مارو که تحویل نمیگیری...
-:من؟الهی فدات بشم دورت بگردم بیا ماچت کنم ماچ آبداااااااااار...
لیو:نه نه...برو کنار...برو اونور
-:( ماااااااااااچ)...فدات..
لیو:باشه عزیزم دستت درد نکنه برو کنار..
کانگ جون:یکی بیاد پدر منو خر کنه!!!حتی پفک میخورم میگه تو فقط چربی زائد بساز...
لیو:خخخخخخخ...
کانگ جون:وااااااااالا...فقط برا هیم چان لامبورگینی عوض میکنه...
-:الهی حالا حرص نخور صورتت جوش جوشی میشه..
کانگ جون:وای بلا به دور...
لیو:باورت میشه فکر کردم مردی!!!ههه..
-:یه خدایی نکره,دور از جونت...یه چیزی ناسلامتی رفیقتونم...والا..
کانگ جون آخ عزیزم...الهی لیو دورت بگرده..
لیو:کانگ جون زیر پات فرش طلا باشه...هههه...
کانگ جون:یا تو کارت رو انجام بده گربه ی بی خاصیت...
لیو دستشو جلو صورت کانگی آورد و گفت:سگ...گاز بگیر...
کانگی هم دندونای نیشش جلو اومدن و محکم لبه ی دست لیو رو گاز گرفت..
کانگ جون:یه بار دیگه بگو سگ پاتو میشکونم!
لیو:سگ!
کانگ جون:آشغال عوضی...
دستشو دور گردن لیو گذاشت و موهاشو درهم کرد
-:میگم بیاید بریم من میترسم مثل سگ و گربه بیفتید به جون هم...هههههه...
کانگ جون:خفه شو بزغاله...
لیو:برو جلو بزک..زر هم نزن...
-:چشم گربه خان...هههههه
با دو رفتم پایین
**
کانگ جون:خیلی توپ خدا نسیب کنه...
لیو:ایشالا بیشتر و بیشتر...
کانگ جون سوار دوچرخه ش شد و لیو هم پشت سرش
کانگ جون:موتورت حریف دوچرخه ی بست 8009من نیست ..
لامنصب دوچرخه نبود جگوار بود..
-:میشه میشه..
کلاه زدم سرم و پامو گذاشتم روی پدال
**
**
**
رسیدیم به مدرسه
حواصم جای دیگه پرت بود داشتم رو به کانگی و لیو میخندیدم که متوجه شدم هدفم یه پسری
سری پامو گذاشتم روی پدال و نگه داشتم
شانس آوردم
پسر:خیلی عذر می خوام جای بدی ایستاده بودم
سرمو بالا بردم و کلاهمو در آوردم
چهره ش آشنا بود
حس کردم جایی دیدمش
اونم طوری نگام میکرد که انگار همین حس رو داشت
یکدفعه باهم گفتیم
-:مین هیوک؟؟؟
-:جی یونگ؟؟؟
-:یاااااا...پسر تو اینجا چیکار میکنی فکر کردم گفتی مقیم آلمانی...
مین هیوک:...هههه...همین دیروز برگشتم پدربزرگم اینجا کار میکنه و کلا...
باهم دست دادیم
اصلا اون خاطره رو یادم نمیره کلی خوش گذروندم
لیو:یاااا..جی دی اینو میشناسی؟؟
کانگ جون:هوم؟؟
-:آره..
دستمو گذاشتم دور گردنش و کشوندمش سمتم و گفتم:این دوستمه اسمش مین هیوک تو تعطیلات تابستون وقتی آلمان رفتیم باهاش آشنا شدم
یه لبخند زد و گفت:از آشناییتون خوش وقتم کیم مین هیوک هستم..
کانگ جون:کانگ جون...اینم لیو..
لیو:خوشوقتیم..
آروم میگم
طوری که خودمون بشننویم
-:هیوک رپر...عالی میخونه..
کانگ جون:یااااا...چینجا؟...ایول بابا...بزن..
لیو:فعالیت هم داره؟؟؟؟
-:نه متاسفانه اونم با مشکل ما مواجه....
لیو:کلا ما سال30 مشکل دارن خانواده هامون...
بعد از یه بگو بخند وارد مدرسه شدیم
***********************************************************
شین جین یانگ

از صدای خروپف بارو از جا بلند شدم
-:یااااااااااااا....جیزه پاشو(خمیازه)
بارو:دو دقیقه دیگه...
پووووووووووووف...
-:باوش....
از جام بلند شدم
بارو داداش بزرگترم18سالشه و من17
در حالی که  داشتم یونیفرم مدرسه ایمو میپوشیدم با تن بلندی گفتم
-:جیــــــــــــــــــزه بلند شو...
جلوی آیینه موهامو درست کردم
وسایلمو گذاشتم توی کیفم..
-:یااااااااااااا...باتوم...میدونم ساعت9یه ساعت دیر کردیم..
با تعجب چشاشو گرد کرد و از شدت استرس از روی تخت افتاد زمین و موبایلشو دید زد..
بارو:یاااااا...کلاغ...چرا لاف میزنی..هنوز8نشده..
-:جیزه بلند شو باید بریم دیرمون میشه با جناب مدیر عزیز لی الکساندر رو به رو میشی بد میشه..
بارو:هووووووووووف...خدا اینو از کجا برام درآوردی...من تازه از اون خیارشور راحت شدم...موبایل هم که ممنوع....
-:یااااا...اینقدر نگو موبایل ممنوع...من اصلا چیزی به بابا و مامان نگفتم...
بارو:خوب کردی..من موبایلمو میبرم تو هم ببر...ما راهمون دور...
-:اونا که نمیفهمن نه!؟
بارو:نه بابا..الا اگه یه جاسوس گذاشته باشن تو کلاسا!
یکدفعه صدای مامان از پشت در بلند شد
مامان:اوه اوه..پسرای من می خوان قانون شکنی کنن!؟
بارو:ها؟نه مامان...کدوم قانون...
بارو زیرچشمی بهم نگاه انداخت
-:اصلا قانونی نیست...قوانین مدرسه رو همه باید اجرا کنن..
بارو:آره آره..
-:اهمممممممم...
مامان:یالا پسرای گل مامان موبایلاتونو رد کنید....
من و بارو:پوووووووووووف...باشه..
بارو موبایل
رو داد دست مامان منم دادم دست مامانمS5
مامان:حالا دیرتون میشه...بارو بلند شو لباساتو عوض کن..
بارو:باشه مامان...
تا بارو لباساشو عوض کرد و باهم رفتیم پایین
بابامو که فقط شبا میبینیم
چون رئیس شرکت فقط شب میبینیمش
**
**
راننده ی شخصیمون میرسونتمون به مدرسه
-:موفق باشید
من و بارو:ممنون.....
بارو:من رفتم....بعدا میبینمت...بای..
-:بای..
رفتم سر کلاسم
سه تا پسر توی کلاسم هستن
خیلی خوشگل و جذابن
خیلی هم باحالن
یکی جفتشون نشسته بود و داشتن باهم حرف میزدن
وارد کلاس شدم
دیدم واجب سلام کنم
-:سلام...
یکیشون سرشو بالا برد و جواب سلاممو داد
خیلی دوست داشتم باهاشون دوست باشم
اما وقتی فکر میکنم
شاید ازم خوششون نمیاد
پسر ساده ایم
اصلا هم باحال نیستم
از کلاس زدم بیرون
پشت بوم مدرسه رفتم
دست کردم تو چیبم و ام پیتری رو دراوردم
سرم چپ به راست کردم مبادا کسی اینجا باشه
هندزفری رو گذاشتم تو گوشم
آهنگ قبل از طلوع آفتادم
با ریتم آهنگ رژه میرفتم و اینور اونور
خیلی این آهنگ رو دوست دارم
یه موجی رفتم
دوست دارم برای خودم یه تکنیک داشته باشم
اما چیزی بلد نیستم جز تقلید کردن خواننده های کره ای
صدای زنگ به گوشم رسید و با دو رفتم تو کلاس
تا از در کلاس عبور کردم با کله خوردم زمین
با صدای آرومی گفتم
-:آخخخخ...سرم...
از جام بلند شدم
بازم این اراضل اوباشا حال منو میخوان بگیرن
آخه دیوار کوتاه تر از من نیست
سریع از جام بلند شدم
شبیه منگلا شده بودم
حتی به طرز ایستادنم خندم گرفته بود
موهام درهم تو صورتم و لباسام خاکی و مثل خنگا نگاه پسره میکردم
-:ها؟چته...نگاه نکن...آدم ندیدی...موءذی...
هوف میکردم و موهای تو صورتمو بالا پایین میدادم
مثل عقب افتاده ها رفتم سر جام که میز آخری بود
نشستم روی صندلی
جاهای خاکی که به چشمم میخوردن رو پاک کردم
با دوتا دستم موهامو چپ و راست صورتم گذاشتم
پیشونیم درد میکرد
تو پنجره نگاه کردم
واضح بود زخمی شده
لپامو باد کردم که کف دستی اومد رو پیشونیم
-:باید میزدیش...
-:زورم بهش نمیرسه...کمائو..
چسب زخمی روی زخم پیشونیم برام گذاشته بود
-:اصولا اینا مشکل عقلی دارن تا کسی رو اذیت نکنن کرمه نمیخوابه....
-:آه...اشکال نداره دفعه ی دیگه مواظب باش...صورتت کثیف شده..
-:ایــــــــــــش حالا معلم میاد بیخیالش.....
یه پسر با قیافه ی دوست داشتنی و خندون بود میز جلوییم میشینه
-:اسمم کریس...
-:مین یونگ...
**
**
**
بعد از اینکه زنگ خورد از جام بلند شدم
کریس:بیا بام..
دستمو گرفت و با دو رفتیم بیرون...
-:چی شده؟
کریس:هیچی.....هههههههه...
-:هوووم؟
کریس:قیافت خنده دار شده...
-:یاااا...مسخره نکن..
اخمامو تو هم کردم و لپامو باد کردم
شیر آبو باز کردم
صورتمو با آب شستم
کریس:کمک می خوای؟
-:نه...
کریس:بزار کمکت کنم...حالا شلوغ میشه اینجا...
دستاشو کمی خیس کرد و به قسمت های لباسم که خاکی بود زد
دوبار محکم زد پشتم
-:بابا...آدمم درد داره...یواشتر...
کریس:خو...نمیره..خاکی هنوز..
یه دوبار دیگه هم زد
کریس:بهتر شد...
موهامو ریختم رو پیشونیم
-:خوبه؟؟نورمال شدم؟؟
کریس:آره....
-:خدارو شکر....
کریس:چه ورزشی رو دوست داری؟؟
-:والا به ورزش علاقه ندارم موندم چطور زنگ ورزشو بگذرونم..
کریس:وِِ؟؟کرِسا؟؟؟؟؟(چرا؟پس چی؟)
-:از هیپ هاپ خوشم میاد...
کریس:میخونی؟؟
-:ها؟نه.....
کریس:من میخونم اما بین من و تو!هههه..
-:ها؟؟
کریس: امشب اجرا دارم...اگه بیای خوشحالم میکنی
-:اوه...چینجا؟من؟؟
کریس:جدی میگم...میای؟؟
-:اوه البته....
مربی:نو کریس؟شین یانگ؟
من و کریس:بله..
مربی:سریع لباساتونو عوض کنید وقت تمرین...
من و کریس:دِ...
**
**
**
داشتم نگاه کریس میکردم و داشت بسکتبال بازی میکرد
تاحالا تو عمرم دوستی نداشتم اصلا..
این اولین باره با یکی دوستم
یعنی حالا دوستمه؟؟
کریس:هووووووووووی...سومین گل...
-:آه...از بسکتبال خوشت میاد؟؟
کریس:خیلی...ولی زیاد وارد نیستم...ههههه..
-:من واردم از بازیش بدم میاد..اما وقتی عصبی میشم آرومم میکنه...
توپ رو گرفتم و انداختم تو سبد
کریس:وااااااااو....چینجا عالی هستی..
-:پارسال یه مدال گرفتم اما حالا بیشتر دوست دارم تو فاز پاپ باشم...
کریس:من خیلی بسکتبال دوست دارم اما سخته...
-:نه...آسون...
توپ رو روی سرانگشتم میچرخونم..
کریس:وااااااو....
-:کریس:توهم که آهنگ میخونی...رقص هم بلدی؟؟
کریس:ای تا حدی!
-:میشه بهم یه بریک نشون بدی؟؟؟؟؟؟لطفا!!
کریس:قشنگ بلد نیستم برقصم ولی باشه...
عجب بریک قشنگی رفت کف کردم
-:واااااااااااااااااااای عالی بود..
کریس:چینجا؟؟پسر عموم همیشه میگه تو اشتباه میرقصی....آخه علاقه ندارم.......
-:نه خیلی قشنگ میرقصی...
کریس:می خوای یادت بدم؟؟؟
-:چینجا؟؟؟؟اومومو....دِ دِ...
کریس:شرط!!!!!!
-:چه شرطی؟؟؟
کریس:بسکتبال یادم بدی؟حله؟
-:حلهههههههههههههه....
من و کریس:ههههههههههههههههههه.....
*********************************************************
یو میناه

معلم:با شنیدن شماره سه چوب رو با دست سمت چپت بشکون..
-:های سنسیی...
1...2....3..
-:آآآآآآ....یاااااااااا...
معلم:آفرین..آفرین..میناه..
90درجه خم میشم
-:چوکاهه..
معلم:کمائو میناه...
بالاخره کمربند مشکی مرحله 7 تکواندومو گرفتم
7کمربند مشکی
مطمئنم بابا خیلی خوشحال میشه..
**
**
**
بعد از کلاس برگشتم خونه...
لباسامو عوض کردم
مامان و بابا تازه اومدن
-:سلااااااااااااام خسته نباشید..
بابا:سلام دختر بابا..
بابا رو روی گونش بوسیدم
مامان:پس من چی؟
محکم مامانمو بغل کردم
روی گونش بوسیدمش
مامان:داداشات؟؟
-:هیمچان رو که فقط صبحا تو مدرسه میبینم کانگی هم با دوستاشه یکم دیگه میاد..
بابا:دوست دارم دوستای کانگی رو ببینم...خیلی اسم دوتاشونو میاره...
مامان:آره باهاشون آشنا بشیم...خوبه..
**
**
**
یه سیب تو دستم گرفته بودم که در باز شد..
کانگ جون بود
کانگ جون:سلام...
بابا:سلام...خسته نباشی...
مامان:بیا بخور پسرم..
یه سیب داد دست کانگی..
کانگ جون:کمائو...
نشست جفت بابا..
کانگ جون:بابا....من موتور می خوام...
بابا:کانگ جون...موتور خطر ناک..
کانگ جون:من و هیم چان تفاوت سنیمون یه سال چطور اون همینطور ماشین براش عوض میکنی و به من میگی موتور خطرناکه؟!
بابا:کانگ جون....بازم حسادت؟؟
کانگ جون با لحن بچگونه ای گفت:آآآآ....
بابا:الهی ....این گوشواره چیه گذاشتی گوشت؟!
تو یه لحظه خندم گرفت...
کانگ جون:چشونه؟پسرونن..
هون:تو پسری گوشواره نزار..
مامان:هووووون...بزار بچه خوش باشه...
بابا:مگه بد گفتم؟!خو پسره..
مامان:کی میگه ماستم ترشه...هههههه..
بابا:باز زد تو ذوق مردونم....
مامان:اوخیییییییییی الهی...هههههه
بابا:کانگ جون پسرم سعی کن معدل این سالت18 بشه...
کانگ جون:نه بابا من می خوام20 بشه...
بابا:کانگ جون شوخی رو بزار کنار...
کانگ جون:خودت شروع کردی پدر من..
کانگ جون خیلی بیخیال
اصلا درس نمیخونه
کلا ما با اینکه دوقلوییم اما برعکس هم دیگه ایم
یکدفعه خندم گرفت
-:ههههههههههه....
مامان:نوچ نوچ....ههههههه...
کانگی و بابا به هم زل زدن
کانگی اخماشو تو هم کرد و سربالا داد
بابا دماغ کانگی رو کشید بعد دستشو گذاشت دور گردنش..
بابا:ای شیطون...ههههههه..
-:پاپا...
کانگ جون:باز این لوس اومد..
-:لوس خودتی..(زبون)
بابا:اا...کانگ جوووووووون...
کانگ جون:چشم..
بابا:جانم؟؟
-:امروز کمربند مشکی مرحله7رو گرفتم..
کانگ جون:بسم الله...این فردا بش بگن بالا چشت ابرو طرفو خورد میکنه...خودتون باید پول بدید ها...طرف ناکار میشه هااا..
بابا موهای کانگی رو درهم کرد
بابا:تو نگران نباش..
-:اگه کسیو بخوام ناکار کنم اولیش تویی!
کانگ جون:یااااااااا...میام میزنمت ها...
-:خخخخخ...مزه نریز..
کانگ جون:درسته کارت تکواندو اما من بوکس کارم ها میزنم دندوناتو میکنم برات...
-:(زبون)..
کانگ جون:نگا نگا..بی ادب...
هیم چان:سلام...
بابا:به به..چی شد ما روی ماهتو دیدیم...بالاخره دل کندی از مناظر...
هیم چان:آره دیگه گفتم بیام خانوادگی بشینیم بیشتر خوش بگذره...
مامان:اوه اوه....مردی شدی واسه خودت...
هیم چان:اهم اهم...
بابا:حالا قیافه نگیر..بیا بشین کنارم
هیم چان کنار بابا نشست و کلی بخند و شادی
بابام هفته ای یه بار حد اقل شب خونه س
کارش خیلی دشوار و پیچیدس
شب خیلی خوشی بود
**
روی تخت ولو شدم
موبایلم روشن کردم که زنگ خورد
-:اوه...یابوسیو؟؟؟




طبقه بندی: S.D.M.I.L.U-2، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 تیر 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
How can you get taller in a week?
یکشنبه 26 شهریور 1396 05:30 ق.ظ
It's really a cool and helpful piece of information. I'm satisfied that you just shared this helpful info with us.
Please stay us informed like this. Thanks for sharing.
How you can increase your height?
دوشنبه 13 شهریور 1396 03:21 ق.ظ
What a stuff of un-ambiguity and preserveness of valuable experience on the topic of
unpredicted emotions.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:36 ق.ظ
Awesome post.
Ziba
سه شنبه 2 تیر 1394 05:24 ب.ظ
بسییییییییییی عالیییییی بود
پاسخ Ran Seop :
MEDINA
سه شنبه 2 تیر 1394 12:49 ب.ظ
ه خیلی خوب بود مرسی...
پاسخ Ran Seop : خوااهش
آیدا
دوشنبه 1 تیر 1394 10:52 ب.ظ
عـــالی بود
پاسخ Ran Seop : مرسی
zeinab v
دوشنبه 1 تیر 1394 06:55 ب.ظ
عالیییییییییییی
ادومه
پاسخ Ran Seop :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :