تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - Vampire Lover's/EP 1
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆
ســـلام
با پـارت اول رمـــــــان عــــاشقان خــوناشام اومدم
شرمنده اگه کمــــه
نــــظر ندی خبری از پــــــــارت بعد نــــــــیس



زیبا

-پووووووف
تارا:عزیز من اینقدر پوف نکش تموم شد آ...آها تموم..
-:دیگه چیزی نموند...یالا عجله کن ..
از خونه زدیم بیرون..
تارا:بالاخره از شر این خونه و همسایه های ناآرامش راحت میشم...
-:خدافظی بزار برا وقتی که سوار قطار شدیم و با خیال راحت نشستیم...
بند کفشمو سفت بستم و کوله پشتیمو گذاشتم رو دوشم...
-:ماشین دم در...
شروع کردم به پایین اومدن از پله ها
تارا:آه...نمیتونم....
-:پوووف...باز چی شد؟
تارا:ساکم سنگینه...
-:پووووف...
برگشتم و دسته ی ساکو گرفتم و با خودم کشیدم...
تارا:ماشالا نونا فدات بشم یه پا مردی..
-:بسه بسه..خونه ی خرابشدت هم آسانسور نداره...
تارا:هوا آفتابی وااای ضدافتاب نزدم...
-:تارا نزار بزنمت ساکت شو...
تارا:باشه نونا چرا عصبی میشی پوستت چروک میشه ها بعدش...
-:تاااااااااراااااااا.....
تارا:جونم؟...باشه...
از استرس هی به ساعت تو دستم نگا میکردم
تارا:بابا سر کنکور اینقدر استرس نداشتی
-:پوووف.....
چیزی نگذشت و با یه چشم به هم زدن و ایستگاه قطار رسیدیم...
تارا:ما قطار 6اره؟؟
-:اره...
اطلاعات:قطار شماره6تا 10دقیقه ی دیگه به سمت سئول حرکت میکند
-:وااااای...کووووش؟؟
تارا:اونه اونه اونجااااا...
با دو رفتیم و سوار شدیم 
اتاقک 12...
بالاخرههههههه
آخیییییییش
یه نفس عمیییییییق
مثل ادمایی که انگار کوه کندن افتادم رو صندلی
تارا:بالاخرههه وارد دانشگاه یونجی میشیم یووهووو
-:آره...ههه...حتما سارینا و رز حالا رسیدن...
(پیکا پیکا پیکا پیکاچو:موبایل تارا-پیام)
پیام رزی:سلام تی تی ما رسیدیم بوچ بوچ!فردا منتظر رسیدنتونیم!بوووچ فعلا!
-:کیه؟
تارا:رز، میگه که رسیدن سئول ...
-:اه چه به موقع پیام داد..
سرمو گذاشتم رو بالشت
-:من یکم بخوابم تو هم بخواب..
تارا:نمیخوااااام...چقدر میخوابی..خوابالو..
-:خواب خوووبه هر چی بخوابی چروکی صورتت میره و اصلا در نمیاد پوستتم شاداب میشه
تارا:اه چینجا؟؟؟
-:اههههم...
تارا:ولی من خیلی گرسنمهههه
-:اه نمیتونم پاشم تو کیفم یه ساندویچ هس...
تارا:کوووو...نیست!
-:واا خودم گذاشتمش..یعنی..
(گذشته:تاااااراااا بدووو باس بریییم دیگه
_ساندویچ روی اپن_تارا من دارم کفشامو پام میکنم بیرون منتظرتم)
-:اشششش....جا موووند...
تارا:من،گشنمهههه...
-:تارا خیلی غر میزنی...بزار بخوابم خوووو
کیفمو گشتم به زور یه دوتا کلوچه یافتم...
تارا:زیباااا از بوفه ی قطار برام چایی بیار آفریییین..
-:دیگه امری نیست مادمازل؟ 
تارا:نه....میزارم بخوابی
از جام بلند و رفتم سمت بوفه به چایی بیارم..
چشامو به زور باز بودن
یهو یه کور مادرزادی بهم خورد منم که تو حال خودم بودم چنان کج شدم که اگه پنجره نبود حالا افتاده بودم
نتونستم زبونمو بگیرم
-:هووووووشهههه مگه کوری حمال!?
-:آره کوورم حرفی داری؟؟دیوونه..
-:چی گفتی؟؟؟
-:دیووونه...
چنان خودمو اماده کردم و درجا زانو بالا هدف مشخص و ضربه...
-:اووووی اوووییی...
-:چی گفتی؟؟؟
-:ببخشید ببخشید گوه...گوه خوردم..غلط کردم..
لیوان چایی رو برداشتم و رفتم سمت اتاق
پسره ی بیشعور کصافط نکبت بی شخصیت باس اون چشای وزغیشو از کاسه درمیاوردم..
-:بیا اینم چاییت...
تارا:عااااشقتمممم....مرسی..
دیگه پلکام روهم قرار گرفته شدن و افتادم روی تخت پایین
******
یکدفعه ای از خواب پریدم...
شب بود ساعت3...
میشد تمام ستاره هارو تو آسمون دید...
از جام بلند شدم
پوووف    
یه انگشت و کمری زدم بعد از پنجره به بیرون نگاه کردم...
یعنی اینده ی من شکل گرفت...؟یعنی من یه مهندس میشم؟؟؟امکان داره؟؟؟وااای آرزوووم....اه... 
اونم با دوستام
تو یه دانشگاه
اونم دانشگاه یونجی سئول
فکر نمیکنم ارزویی داشته باشم که براورده نشده
مهمترین ارزوم براورده شد چی بهتر از این
دیگه چیزی برام مهم نیس
تارا:بیداری؟؟
-:اره...ولی حالا برمیگردم میخوابم...
تارا:شب خوش...
-:شب خوش...
پتورو روی صورتش کشید و دیگه تکونی نخورد
منم سعی کردم چشامو ببندم و به چیزی فکر نکنم
.........................................................
صداها توهم بودن تو اون جمعیت فقط داشتم سعی میکردم رزی و ساری رو پیدا کنم
-:تارا یه زنگ بزن..
تارا:جواب نمیده..نمیشنوه تو این جمعیت...
یه جا ساکن ایستادیم
زیبا:ای بابا...
رز:زیبا...تاارا...
-:بالاخره پیداتون کردیم
بعد بغل و ماچ و موچ سوار ماشین شدیم
سارینا:چطووورین؟! دلم براتون یه ذره شده...
زیبا:خداروشکر، ما بیشتر
چیزی طول نکشید و به خونه ی سارینا اینا رسیدیم
ساری سینی قهوه تو دستش گرفته بود و میومد سمتمون
سارینا:چقدر خوب که با هم هستییم هااا...
تارا:اره عالی اونم به چیزی که میخواییم رسیدیم
-:حالا باس یه اخییییییییش گفت...خسته نباشی سال های عمرم که گذروندم..
دخترا:هههههه...
دور هم گپ زده بودیم و کلی زر میزدیم..
-:ولی یه چیز بد اینکه تو کلاسای هم نیستیم...پووف...
رز:اه اره زیبا دیگه نمیتونیم این سوسولارو سر کلاس سک بدیم...
زیبا:حیییییف
رز:حییییییف...
تارا:ساری نظرت چیه ازشون انتقام بگیریم..
سارینا:کاملا موافق...
بالشتاشونو روی صورتامون پرت کردن و از جاشون فرار کردن 
-:حالا حسابتو میرسم...
تارا:هاهاها....
زیبا:موهاتو میکشم...
تارا:نههههه ...
بعد کلی جنجال و دعوا و بزن و برقص تصمیم گرفتیم اروم بگیریم و بخوابیم....
یه صدای ارومی از زیر پتو به گوشم رسید
تارا:پییس پییس ساری فردا بریم بازار..
من و رز:باز شروع شد...







طبقه بندی: Lover's Vampire، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 تیر 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
آیدا
چهارشنبه 13 دی 1396 03:10 ب.ظ
عالی
آیدا
چهارشنبه 13 دی 1396 03:09 ب.ظ
خوب بود پارت بعدیشم لطف کنید بزارید
آیدا
چهارشنبه 13 دی 1396 03:09 ب.ظ
خوب بود پارت بعدیشم لطف کنید بزارید
martinezihsscudkpp.wordpress.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:27 ق.ظ
I think this is one of the most significant information for me.
And i am glad reading your article. But should remark on some general
things, The web site style is perfect, the articles is really nice : D.
Good job, cheers
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 07:10 ب.ظ
It's remarkable for me to have a website, which is helpful designed for my knowledge.
thanks admin
sarina
جمعه 5 تیر 1394 05:10 ق.ظ
وای که ما چقدر دیوونه ایم
پاسخ Ran Seop :
جمعه 5 تیر 1394 05:07 ق.ظ
خیلی باحال بود
پاسخ Ran Seop :
Aysan
پنجشنبه 4 تیر 1394 12:36 ق.ظ
Kheyli ghashang bood golam
پاسخ Ran Seop :
kamandwoo
چهارشنبه 3 تیر 1394 11:09 ب.ظ
زیبا میخواست موهای منووبکشه؟؟؟؟

یه چیزبگم بخندی من ازبازار رفتن متنفرم خخخخ...
پاسخ Ran Seop : بـــله
نه اینجا خیلی خوشت میاد
kamandwoo
چهارشنبه 3 تیر 1394 11:07 ب.ظ
خخخخخ....
خیلی یاحال بود اون تیکه بالشت ها....
پاسخ Ran Seop :
kamandwoo
چهارشنبه 3 تیر 1394 11:00 ب.ظ
عالییییییییی
پاسخ Ran Seop : مـلسی
Ziba
چهارشنبه 3 تیر 1394 10:26 ب.ظ
زود تند سریع قسمت بعد
ژوووووونم شجاعت چه شجاعم خخخخ من یک پسر رو زدم ؟ به به به خخخخخ
پاسخ Ran Seop : بـاش
خخخخخخ..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :