تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - Vampire Lover's/EP 4
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆

پـــــــــارتــــــــ چهارم

بفرمایید ادامه...

میهن بیشور قاط :|



نام وو هیون

 

برگشتم خونه

4روز از مرگ پدر میگذره

قلبم به شدت این مدتا درد میگیره

انگار که دارم خورده میشم

آهی میکشم و عکس روی میز رو (عکس منو پدر)روبلند میکنم

لبخندی میزدم

کاش الان پیشم بودی

یکدفعه زیر عکس نامه ای رو میبینم

این چیه؟

نامه رو باز میکنم

نـــــــــامه

وو هیون پسرم

وقتی این نامه رو میخونی من دیگه اینجا نیستم

عجیب حرفم برات اما به زودی درک میکنی

شاید حرفام برات خیلی سنگین باشه

اما من پدر واقعی تو نیستم

من اون شخصی هستم که به پدرت قول داد مراقب تو تا سن18سالگی باشه

-:چـــی؟؟.....پدرم...پس اون..

پدر تو از زمانی که تو یه نوزاد بودی جونشو داد

تو اولین فرزند خانواده ی دیابولیک هستی

آب دهنمو قورت میدم

به زودی با برادرات آشنا میشی

و از همه مهمتر مادرت

-:مادرم؟؟؟مگه..اون زندس؟

وو هیون منو ببخش که همه چی رو از تو پنهان کردم

تو باید همه اینارو میدونستی

نگران نباش

شاید بترسی اما برادرت مراقب تو

دوست دار تو

پدری که تو را بزرگ کرد

 

با تعجب به برگه نگاه میکردم

این حرفا یعنی چی؟

برگرو آروم پایین آوردم

-:پوووف....بدم میاد جوابی برا سوالام نباشه....

یهو صدایی به گوشم رسید

-:یعنی اینکه به خانواده ی دیابولیک خوش اومدی

یه پسری رو مبل مقابلم پا رو پا نشسته بود

از ترس یهویی پریدم عقب

با لکنت گفتم:تو..تو..تو...چطور وارد شدی...

-:مهم نیست چطور وارد شدم.....مهم اینه که همدیگه رو بشناسیم

یکدفعه دردی توی قلبم میپیچه

بی اراده روی زانو هام میفتم

دستمو روی قلبم فشار میدم

از درد لبمو گاز میگیرم

-:آیی.....چم..شد..

یهو حس کردم کنارم ایستاده

سرمو آروم بلند کردم و بهش خیره شدم

خم شد

چونمو با دستش گرفت

از درد قلبم نمیتونستم بش چیزی بگم

-:خوشبختم ...... برادر

چیزی طول نکشید و هوشیاریمو از دست دادم

 

*************************

زیبا

کلاسم تموم شد و بلافاصله بعد تموم شدنش رفتم سراغ کافی شاپ

آخیـــــــــش

یه کافی چه میچسبه

کنار میزم یه پسر با نمک و کیوتی نشست

اصلا بش نمیخورد دانشگاهی باشه

یه لیوان قهوه تو دستش بود

لیوان رو روی میز گذاشت

منم که کافیمو مزه میکردم یه زیر چشمی بش رفتم

چنان با بغض به این لیوان قهوه نگاه میکرد

چنان قیافشو ملوس کرده بود وچشماش مثل الماس میدرخشیدن

دوس داشتی لپشو بکشی بگی

آخـــــــــــی

همینطور به لیوان قهوش زل زده بود

یهو به کلام در اومد

-:آخه تو چرا اینقدر تلخی ها....خاک تو سرم رفتم خریدمت از بوفه مردشور رنگت

خخخخخخخخ

پ این چشه

خیلی هم جدی باش حرف میزد

-:نه وجدانن با خودت چی فکر کردی...قهوه ای بد مزه..

صدا خندم یه کوچولو بلند شد

رو شو برگردوند

با تعجب نگام کرد

بعد بلافاصله لیوان رو گرفت سر کشید قهوه رو

سریع دستمو طرفش دراز کردم

-:هی....گرمه...

بدبخت به جوش اومد

لیوانو زود گذاشت زبونشو از دهنش بیرون کشید

با دستاش باد زد به دهنش

-:خـــــیلی تلخ..

-:ههه..بیا....آب بخور.

سریعا لیوان آب رو تا ته سر کشید بعد روی صندلیم لم داد...

-:ههه...خب شما که دوست نداری میتونستی یه چیز دیگه بخری که شیرین باشه

یهو جدی شد اخماشو توهم کرد و صاف نشست

خیلی معمولی لیوان قهوه رو گرفت دستش

-:شما لطفا تو شئونات مردم دخالت نکنید ممنون میشم...فال گوش هم نشینید..

یعنی اون لحظه شبیه درخت کالیپتوس شده بود

قشنگ هم قهوشو مزه میکرد انگار شخصیتش عوض شد

بعدش با چشم غره نگام کرد و از اونجا خارج شد

منم هنوز مثل کالیپتوس کم آورده بودم

بله

زیبا خانم یاد بگیر خیر نکن

کــــــــــــــــباب میشه

به خورن کافیم ادامه دادم

**************************

تارا

به طرز وحشتناکی روانی کاپ کیک و آیسکریم کیک وای خصوصا با شیر قهوم

خدارو شکر جفت خوابگاه همچین مغازه ای بود

واردش شدم

روی صندلی جفت پنجره نشستم

هندزفری رو گذاشتم تو گوشم

-:الو جونم زیبا؟

زیبا:کجای..

-:جای مورد علاقم

زیبا:دختر اینقدر نخور قندی میاری ها میفتی رو دستمون

در حالی که لیست تو دستمو میدیدم و صدای زیبارو میشنیدم یهو گارسون اومد

یه پسر شیرین خوش خنده

موهاشو یه طرفه ای انداخته بود

با لبخندی که چالشو برجسته میکرد گفت:خوش اومدین چی میل دارین؟؟؟

بدجور میخندید تو چشمم اینطور بود

یهو جواب زیبارو دادم

-:چــــــــــته؟

دیدم پسره قیافش کش اومد

لبخندشو ور داشت

به چیزایی که خواستم تو لیست اشاره کردم

ابروهاشو تو هم کرد و با قدم های محکم رفت

زیبا:چیزیم نیست کارت تموم شد بیا.

-:باشه..

قطع کردم

من به این فرشته ی خندان چیز بدی گفتم

آخی طفلی روزشو با بیگ اسمایل شروع کرد بهم ریخت

چند مین گذشت و درخواستمو اورد

اخمو و لپاشو باد کرد بود

سینی رو محکم گذاشت رو میز

-:از اینکه اومدید متشکریم...

بعد زبونشو در اورد و رفت

چشمام گرد شده بودن

ملت؟؟چه مرگته

گارسونا هم گارسونا قدیم

لــــــــــوسن فک کنم چون سلام نکردم باد کرده

ههه...لوس..

*********************

رز

مجبور بودم یه کاری پیدا کنم که حد اقل خودم بتونم پپول دانشگاهو یه جوری

جور کنم

برگه رو وسط سالن دانشگاه روی برد چسبوندم

پوووف

خودمم باید بگردم اینطور فایده نداره

با ناراحتی طرف سالن کلاس ها حرکت میکردم

که یکدفعه دستی رو روی کتفم حس کردم

چرخیدم

یه پسری با موهای قهوه ای و قد وقواره ای بلند

سرمو بلند کردم

-:ببخشید....شما این برگه رو چسبوندین؟

-:آ..بله.....

-:میتونم توی کافی شاپ باتون حرف بزنم..

-:البته...

وارد کافی شاپ شدیم و یه جا نشستیم

پسر جدی بود

میزد بچه پولدار باشه

تیپ مردونه ی سنگینی زده بود

دو تا قهوه آورد

-:اسمم کیم سونگ گیو...

-:خوشبختم...من رز هستم

سونگ گیو:متوجه شدم به یه شغل نیاز دارین....پرستاری هم میتونید انجام بدین؟

-:اوه....البته...بهتر از هر کاری ازش برمیام..

سونگ گیو:من یه برادر دارم وضعیت جسمیش خیلی بد حتی راه رفتن سخته براش

سونگ گیو:توی یه خونه ی جدا زندگی میکنه به شدت نیاز دارم یکی مراقبش باشم خودمم مشغله ی کاریم بم اجازه نمیده....

-:واقعا؟من به شدت به این کار نیاز دارم....

سونگ گیو:فکر میکنم میتونم بهت اعتماد کنم..خوشحال میشم اگه قبول کنین..و از بابت هزینه خیالتون تخت

-:چرا که نه...قبوله..

سونگ گیو:ولی نیاز دارم که پرستار صب و شب مراقبش باشه...میتونید تو اون خونه بمونید؟

-:ها؟؟؟یعنی حالش اینقدر بده؟

سونگ گیو:بیش از حد متاسفانه کسیو نداریم..

با تاسف سرشو پایین انداخت..

-:شما نگران نباشید برای من مشکلی نیست..ایشالا زود خوب بشه..

سونگ گیو:خیلی ممنون..

-:اههم...

سونگ گیو:از فردا به این آدرس بیا آقای چووانگ و خانم چوانگ خدمتکارای خونناونا همراهیت میکنن

یه برگه روی میز گذاشت

برگه رو برداشتم

-:چشم...شما هم فردا هستین؟؟فقط من ساعت درسیم از6صب تا9 و12 تا3..

سونگ گیو:شاید.....اصلا مشکلی نیست

از جاش بلند شد

-:خداحافظ..

بعدش رفت..

به آدرس نگاه کردم

بالاشهر این

خیلی دور تا دانشگاه ولی اشکال نداره


 

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 تیر 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
How do you treat Achilles tendonitis?
شنبه 25 شهریور 1396 05:06 ق.ظ
I used to be recommended this website through my cousin. I'm now not positive whether or not this put up is written by means of him as no one else
realize such specified approximately my difficulty. You are amazing!
Thank you!
How we can increase our height?
یکشنبه 12 شهریور 1396 08:53 ب.ظ
I used to be recommended this blog through my cousin. I'm not certain whether or not
this put up is written by him as no one else understand such specific
about my difficulty. You're wonderful! Thank you!
zeinab v
جمعه 12 تیر 1394 01:42 ب.ظ
خیییییییییییییییییییییییییلی باحال بودش
ادوووووووومه
پاسخ Ran Seop : مـــــــــلسی
ana
پنجشنبه 11 تیر 1394 09:06 ق.ظ
سلام مثل همیشه عالللللی بود.
پاسخ Ran Seop : مرسی عزیزم
kamandwoo
سه شنبه 9 تیر 1394 07:49 ب.ظ
این پسره ال بود؟؟؟؟؟؟؟
جیغ عجقم....
من چیکارکردم.....
پاسخ Ran Seop : بله
زدی تو رو خندون بچه
kamandwoo
سه شنبه 9 تیر 1394 07:48 ب.ظ
عالیییی.....
ببخشیددیشب نرسیدم بخونم...
پاسخ Ran Seop : اشکول نداره
نویسندگان وبلاگ
سه شنبه 9 تیر 1394 11:11 ق.ظ
غاز های سفید برای سفید شدن خودشان را نَشُسته اند .

لازم نیست کاری اضافی کنی ،

فقط خودت باش...
پاسخ Ran Seop : باش:|
توسکا
سه شنبه 9 تیر 1394 09:34 ق.ظ
سلام عزیزم وبلاگ خیلی قشنگی دارید آیا دوست داری وبلاگت را به هزاران كاربر اینترنت معرفی كنید

همین امروز لینك خود را ثبت كنید تا 1000 بازدید رایگان فقط تا آخر سال دریافت كنید
پاسخ Ran Seop : باش دروغگو:|
نیلوفر
سه شنبه 9 تیر 1394 04:32 ق.ظ
كاری نیست كه نتوان با اراده از پیش برد. همه ی دشواریهایی كه برای من پیدا شده به یاری اراده و اقدام، از بین برده ام.((گوته))
پاسخ Ran Seop : باش :|
Ziba Lee
سه شنبه 9 تیر 1394 04:25 ق.ظ
عاقا زووود قسمت بعدیو.بزار بفهمیم از کی میخوای مراقبت کنی :/
خمارییی بد دردیه
پاسخ Ran Seop : بلی بد دردیه
Ziba Lee
سه شنبه 9 تیر 1394 04:24 ق.ظ
این تارا نمیفهمه :/
آخیییییی چطور دلششش اومد عجییییج دلممممم ال بود دیگه ؟؟؟؟ آخیییییی ال اوووپا
پاسخ Ran Seop : اره
Ziba Lee
سه شنبه 9 تیر 1394 04:23 ق.ظ
نوسینده ی گرامی چوگولیاگووووووو ؟؟؟ منو ضایع کرد ؟؟؟؟ وای قلبمممممم یه پسرررررر ؟؟؟ مموووووووو ضاییییع؟؟؟؟؟ رزییییییی -_-
پاسخ Ran Seop : فــــــــــــرار
Ziba Lee
سه شنبه 9 تیر 1394 04:22 ق.ظ
یعنی خون آشاما قهوه نمیخورن؟؟؟ آخییییی تو عمرش قهوه نخورده بود سونگ جونگم ؟!
پاسخ Ran Seop : نـــــه
sarina
سه شنبه 9 تیر 1394 04:16 ق.ظ
منتظر پارت بعد هستم زود بذار
پاسخ Ran Seop : باشه
sarina
سه شنبه 9 تیر 1394 04:15 ق.ظ
من یه جا تارا بودم میپریدم پسره رو ماچ میکردم
پاسخ Ran Seop :
sarina
سه شنبه 9 تیر 1394 04:14 ق.ظ
اوخــــــــی وو هیون
وای مریض هم که شد
پاسخ Ran Seop : اههههم
گل بهاری
سه شنبه 9 تیر 1394 03:59 ق.ظ
ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
پاسخ Ran Seop : باش :||||
گل بهاری
سه شنبه 9 تیر 1394 03:59 ق.ظ
ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
پاسخ Ran Seop : باش :|
گل بهاری
سه شنبه 9 تیر 1394 03:59 ق.ظ
ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
پاسخ Ran Seop : باش:|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :