تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - رمـان درخـواستی/پارت2/Late Me Kiss You
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆
پـــــارتـــ 2


کیفمو سفت گرفتم و یکم رفتم عقب

-:..نه..نترس...من..من..اسمم...

یهو صدای هانا و نانا رو از دور شنیدم

هانا:میــــــــــــــــن..میــــن...بدو بیا...

با دو میدویدن

-:وی اینا چشونه...

پسره بدون گفتن کلمه ای سرشو پایین انداخت و با دو ازم دور شد

-:کـجا...اسمت چیه؟؟

هانا و نانا بهم رسیدن

هانا:اون اون کی بود؟؟میشناسیش؟؟

-:ها؟نه...چتونه....نوچ..نمیشناسم..

نانا:خداروشکر..ول کن..خواستیم باهم بریم خونه...

-:چی خداروشکر؟؟؟؟

هانا:هیچی هیچی...نانا رو که میشناسی حرفاش با موضوع نمیسازن..ههه

-:اون پسره رو میشناسید؟؟

اول ساکت شدن بعد دوتا بهم نگاهی انداختن

نانا:خب اون یه پسر بد و کثیف دختر*ب*ا*ز*ه*

با تعجب نگاشون کردم

هانا:همیشه تو مشکل...اسمشم....ام..

نانا:اسمش جین...

-:جین....آهان...

هانا:خب مهم نیست..اون دردسرساز اگه جایی دیدیش باش حرف نزن...

نانا:بریم...دیگه بیخیال...

از کوچه ای که خیلی ازمون دوره دیدمش پشت دیوار ایستاده بود ونگام میکرد نمیدونم چرا ولی حس میکنم همچین پسری نیست

به خونه رسیدم کسی نبود مامان برگه ای روی یخچال گذاشته بود

سلام خسته نباشی غذا آمادس توی فر فر رو باز کردم

-:ع...غذا لازانیاس...خوبه...

با همون لباسای مدرسه نشستم روی صندلی شروع کردم به خوردن

حس میکردم چیزی یادم میاد اما یه جا دیگه ای

نشستم روی صندلی و درحال خودن همین غذام به حافظه م فشار میارم یکی مقابلمه ولی واضح نیست

فقط لبخندشو میدیدم انگار چیزی میگفت

-:خیلی بامزه ای...

دیگه سیر شدم از جام بلند شدم

طرف اتاقم رفتم باد سردی تو اتاق میوزید

خودمو بغل کردم

-:چ سرده

متوجه شدم در بالکن بازه و پرده ها از شدت باد رو هوان طرف بالکن رفتم که درو ببندم یهو قبض روح شدم

-:جیــــــــــغ...

دستمو روی قلبم گذاشتم وای جین...تویی..اینجا چیکار میکنی...بیا پایین نیوفتی..

درس مقابل بالکن یه درخت کهن سالی داریم که یکی از شاخه های بلندش طرف بالکنمه

روی همون نشسته بود

همونطور که داشت از درخت پایین میومد چکاپ نظری میکردم

انگشت آخری دست راستش آتل خورده بود

یهو ایستاد مقابلم

قردنبندش از زیرپیراهنش بیرون اومد

درست شکل گردنبند من بود

چه جالب...

-:چی شد...که اینطور زخمی شدی جین...

هنوز حرفای دخترارو به یاد داشتم

که با این پسر حرف نزنم ولی کنجکاو بودم

-:جین؟؟

-:اههم...مگه نه این اسمته..

آروم زیر لب گفت:کیی اینطور..

-:هوم؟

-:هیچی...اره اسمم جین..

-:راحت باش...تو مدرسمون درس میخونی؟؟

روی زمین نشست منم مقابلش با فاصله

-:امم..نه....ولی میخوندم.....دو سال ازت بزرگترم..

-:تو از کجا میدونی چند سالمه..؟؟

-:اا...ها......چیز...من دوستاتو میشناسم...یعنی در حد آشنایی معمولی..میدونم که چندمی دیگه..

-:تو قبل تصادف هم منو میشناختی آره؟؟

-:...قبل تصادف؟نه.....

-:پووف...خداروشکر فکر میکردم همدیگه رو میشناختیم..

از جام بلند شدم

-:آخه میدونی چیه....من حس میکنم چیزی یا شخصیو به یاد ندارم اما دوستام میگن که دکتر گفته من حافظم مشکلی پیدا نکرده...

-:آها...شاید اینطور بهتر باشه..

-:هوم؟یعنی چی؟؟؟؟؟.......

یهو صدای مامان به گوشم رسید

مامان:یوجی...من اومدم تو خونه ای

همونطور که طرف در بودم و صدارو گوش میدادم گفتم

-:من برم پیش مامانم الان میام...

تا رومو برگردوندم پیداش نکردم دوباره رفته بود..

دوست داشتم به نانا بگم ولی حسی بم میگفت بگی شر میشه انگار که یه جز اصلی پازل گم شده

خود همین پسره جین یه چیزایی شاید بدونه عجیب میزنه

چیز عجیبی نیست که گردنبندامون یه شکل باشن؟؟

هووم؟ گردنبندو از کشو بیرون اوردم

انگشتمو روی وسطش که ترک برداشته بود کشیدم انگار حرف انگلیسی روش نوشته بود

بیشتر تمرکز کردم چون با اون ترکی که داشت معلوم نبود

T??

هووم؟؟اسمم که کیم مین یوجی عجیب

شاید مال کس دیگه ای باشه؟؟امکان داره؟؟پوووف

کاش این گردنبند زبونی داشت و بهم میگفت

مامانم وارد اتاق شد

مامان:مدرسه چطور بود

-:خوب بود...مامان...درمورد گردنبندم چیزی یادم نیست؟؟

مامان:ها؟؟...کدوم..؟آهان اینو میگی...خیلی دوسش داری..گفتی که نانا برات خریدش

-:نانا.....آهان....

چیزی نگذشت و به هانا زنگ زدم

-:الو..سلام هانا...ناناپیشته؟؟

هانا:آره گوشی..

-:الو نانا خونمون میایی باهات کار دارم..

نانا:باشه عزیزم یکم دیگه میام..

نانا:ها؟؟

-:مامانم گفت که این گردنبندو تو برام خریدی...

نانا:ها؟؟....آره..آره...من خریدم...

-:نانا تو اون پسره جین رو میشناسی...اونم یه گردنبند مثل این داره..

نانا:تو از کجا میدونی مگه چیزی یادته؟؟/

با ترس نگام میکرد

-:باید چیزی یادم باشه که نیست؟؟؟تو گردنش دیدم!

نانا:ها...نه نه اصلا...خب چه میدونم تصادفی شده که گردنبنداتون شبیه همن...

صداش میلرزید..

-:نانا چیزی شده؟

نانا لبشو با استرس میجوید

نانا:راستش....

-:راستی...جریان این حرف تی وسط گردنبند چیه؟؟چرا تی؟؟؟

نانا:راستش این گردنبندو من نخریدم..

-:ها؟منظورت چیه؟؟نانا چیزی ازم پنهون میکنی...

نانا:پووووف..هر کاری که داریم انجام میدیم به خاطر تواین گردنبندو..اینو...

-:کی؟؟؟بگو؟؟

نانا:اونو....



نوشته شده در تاریخ شنبه 13 تیر 1394 توسط Ran Seop | نظرات()
romainegaar.soup.io
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 10:18 ب.ظ
It's an amazing post in support of all the web viewers; they will take advantage from it I am sure.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 10:16 ق.ظ
We stumbled over here coming from a different
page and thought I should check things out. I like what I see so now i am following you.

Look forward to checking out your web page for a second time.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:28 ق.ظ
Its like you read my mind! You seem to know a lot about this,
like you wrote the book in it or something.
I think that you could do with some pics to drive the message
home a little bit, but other than that, this is great
blog. An excellent read. I'll definitely be back.
BHW
دوشنبه 14 فروردین 1396 03:11 ق.ظ
This is the right site for anyone who wants to find
out about this topic. You know a whole lot its almost hard to argue with you (not that I actually will
need to…HaHa). You certainly put a new spin on a topic which has been discussed for many years.
Wonderful stuff, just wonderful!
Aysan
یکشنبه 28 تیر 1394 02:13 ق.ظ
Aliiiiiiii bood
شنبه 20 تیر 1394 07:48 ب.ظ
اجی جون هر وقت تونستی بزار قسمت بعد رو میدونم میدونم من دیوونه ام شکلک خنده میزارم بعد پشت بندش شکلک گریه
هیییییی چه کنیم از دست دیوونگی
پاسخ Ran Seop : آجی شرمنده من اصلا نت نداشتم امشب میزارم
ببخشید آجی جون
شنبه 20 تیر 1394 01:05 ب.ظ
اجی جون هر وقت تونستی بزار قسمت بعد رو میدونم میدونم من دیوونه ام شکلک خنده میزارم بعد پشت بندش شکلک گریه
هیییییی چه کنیم از دست دیوونگی
دابل یو اس کیس
شنبه 13 تیر 1394 11:31 ب.ظ
اجی ببخشید اون نظر اولی من بودم اسمم تایپ نشد از دست این تبلتای سامسونگ اااااه
پاسخ Ran Seop : اشکول نداره
zeinab v
شنبه 13 تیر 1394 07:03 ب.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
خیلی باحاله
پاسخ Ran Seop : مرسی
شنبه 13 تیر 1394 06:17 ب.ظ
وووو وووووااااااااااااااااااااای
اجیییییی ممنونممممم الان واقعا دارم اشک شوق میریزم اجی میشه زود زود بزاریش؟ اصلا چند پارته؟
پاسخ Ran Seop : الان دو پارت هر شب برات یکی دوتا میزارم سرم خیلی شلوغه به خودا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :