تبلیغات
وبلاگicon
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆ - Vampire Lover's/EP 6
☆سرزمیـن رمـان کـره اے☆
پــــارتــــ 6 عـــــــاشقان خــوناشام
عــــــــاشقان بفرماییــــــــد


لی هوو وون

 

سونگ گیو:فهمیدین؟؟

با سر تاییدی میکنم

یول به دیوار لم داده بود

یول:بوی خونش مســتم کرد!

سونگ گیو:سونگ یول بهتره مواظب حرفات باشی!

یول:مگه من چیز بدی گفتم....ههه..

-:یول تمومش کن!

پوزخندی میزنه و مثل دود از اتاق ناپدید میشه

نام وو هیون

پس این برادر منه

روی تخت دراز کشیده بود

گیو:من گوی خودمو بش دادم!دور شما رسیده که به هر طریقی شده باید اول آخرش گویی هاتونو بهش بدین وگرنه میمیره!!

سونگ جونگ:ببینم...مگه این زندس!؟؟؟؟

میونگ سو:این انگار خون تو بدنش نداره!!!

سونگ گیو:درست گفتی....بدنش طاقت تبدیل به یک خوناشام رو نداره چون قدرت شاهنشاهی فوق قدرت بدنشو میخواد که با استفاده از گویی های ما بدنش این خاصیت رو پیدا میکنه!

دونگ وو:باشه...حرفات درست...فقط ازش خوشم نیومده تو دلم که نشست حتما بهش گومو میدم!

سونگ جونگ:مگه تو هم دل داری!؟

دونگ وو:ههههههه..

خیلی جمع رو به مسخره گرفته بود بعد از اونجا رفت

سونگ جونگ:باید همیشه بش سر بزنیم؟؟؟من دوسست ندارم کسی غیر از من بچه ی لوس و مورد علاقه ی مادر بشه!

گیو:این چرت و پرتارو کنار بزار و یادت نره که برادر بزرگتر همه ما اون!نیازی نیست کسی بهش سر بزنه مگر اینکه گویی خودشو بش بده من همه چی رو چیدم!!!

-:اون دختره؟؟؟؟

سونگ گیو:یه جوری باید هوای همه چی رو داشته باشیم که کسی نفهمه ما چی هستیم و باید تو مدرسه ی برادر عزیزمون درس بخونیم!

سونگ جونگ:اوووووووووهو بازم یک سال تحصیلی دیگه!!!خسته شدم بسکه درس خوندم 200سال کم نیست!

-:سونگ جونگ دیگه حرف نزن!

سونگ جوونگ:اصلا من گشنمه گوشت می خوام والا....خیلی هم تشنم شده!!

از اتاق خارج شد

سونگ گیو:خون بدنش خیلی شیرین و داغ....باید مواظب باشیم کسی نزدیکش نشه...مخصوصا یول!!

سو پوزخندی زد و از پنجره پرید!

-:اون دختری که میاد....ممکنه با وو هیون دوست بشه و شاید وو هیون چیزی بگه!!!

سونگ گیو:اگه این اتفاق بیفته مشکلی نیست...اصلا یول تو همین موقع ها بدرد میخوره که موضوع رو جمع کنه!

-:احتمالا خیلی از ما میترسه!

سونگ گیو:منو که دیده غش کرده شما رو نمیدونم ولی باید این ماموریت رو تموم کنید و گوی هاتونو بدین!!

-:من اونو به یاد دارم...!!!!!!!!!

سونگ گیو:ههه..جدی....نخواستم بگم ولی تو گفتی...

-:خیلی شاد و شنگول بود همیشه باهم دعوا میکردیم اما اون همیشه منو آشتی میداد!

سونگ گیو:......من باید برم...

صدای زنگ خونه رو شنیدم

مثل اینکه پرستار رسید

*****************************

سویون

صبح زود از خواب بیدار شدم

آبی به صورتم زدم

آروم از اتاق خارج شدم

حس کردم کسی رو اونجا ایستاده دیدم اما شک و گمان بود

آز پله ها پایین رفتم تا به اتاق آقا رسیدم

خیلی برام بیماریش عجیب بود

تا به حال ندیده بود

سرمشو عوض کردم

خیلی عرق کرده بود

چیکار کنم

پتو رو کنار زدم براش

فک کنم اتاق گرم باشه

دکمه ی اول پیراهنشو باز کردم و فنی که اونجا بود رو روشن کردم

موهاشو از جلوی چشماش کنار زدم

برم براش پارچ آب بیارم

تا خواستم بلند بشم یکدفعه مچ دستمو محکم گرفت

با ترس برگشتم طرفش

چشماشو آروم باز کرد

چشماش یخی رنگ بودن

با اون کبودی زیر چشمش آدمو به وحشت میندازه

سعی میکرد چیزی بگه

خم شدم طرفش

-:..بله..آقا.......؟؟؟

وو هیون:....کمــ..کم....کــن...

دیگه نتونست و چشماش بسته شدن..

بدجور ترسیدم برگشتم سمت در که برم کارمو انجام بدم

-:جـــــــــــیغ!...وای قلبم...

یه پسری تو اتاق ایستاده بود

پسره:مگه تو بیابونی داری جیغ میزنی...

-:شما؟؟....آخه خودتون بی صدا وارد شدین...

پسره:من برادرشم!حالا هم برو بیرون...

ویییی

سری به تایید تکون دادم و رفتم بیرون

درو بستم

نمی خواستم از اونجا برم فال گوش کنار در ایستادم

حرفایی میزد که سروتهش معلوم نبود

یکدفعه از تو اتاق صدای فریاد ناگهانی اومد

قبض روح شدم دومتر پریدم عقب

می خواستم درو باز کنم اما میترسیدم

به اطرافم نگاهی انداختم

یه سینی با تنگ آب

یه تق زدم و وارد شدم

-:ببخشید....آب آوردم....

خم شده بود طرف آقا سرش کنار گردنش بود

معلوم نبود چیکار میکرد

پاهام میلرزیدن ولی واکنشی نشون ندادم و طرفشون رفتم

-:بفرمایید..

پسره:من دیگه میرم...

بدون کلام دیگه از اتاق بیرون رفتبه عاقا نگاهی انداختم

دریـــــــــغ از یک کوچولو کبودی زیر چشم

چشمام از تعجب چهارتا شده بودن

رنگ پوستشم از اون سفیدی بیش از حد به طبیعی شده بود

یکدفعه دستش تکون خورد و سعی کرد بشینه که موفق شد

چشماش مشکی شده بودن

وای خدای من

ترس وجودمو پر کرد

روشو طرفم چرخوند

-:تو....کی هستی؟؟...یکی از اونایی؟؟

اونم ترسیده بود

یه تکونی که خورد دیدم روی کتفش دوتا سوراخ نسبتا کوچیک نزدیک به هم و کتفش آبی قرمز بود

-:...اونا کین؟؟...من...من فقط برای پرستاری از شما اومدم!

یهو خدمتکار وارد شد

خدمتکار:آقای نام...وقت غذاتونه..

توی دستش یه سینی بود که توش چیزی جز یه پاکت ساندیس نبود

سونگ گیو گفته بود فقط آبمیوه

وو هیون:من چـــــــــیزی نمیخورم.....

خدمتکار:خانم سویون لطفا تشریف ببرید بیرون!!

من با ترس و لرز بیرون اومدم

خواستم برم پایین که 6تا پسر دور مبلا نشسته بودن

گیو هم بینشون بود

موضوع خیلی ترسناک میشد

منم گمان کردم کسیو ندیدم و خدا خدا تا برسم به اتاقم

اینا خیلی یه جورین

یه حسی بم میگه بیخیال این کار شم!




طبقه بندی: Lover's Vampire، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد 1394 توسط Ran Seop | نـــظر ندی خــــری !! :|()
http://naivetrousers3592.soup.io/
چهارشنبه 21 تیر 1396 12:32 ب.ظ
My brother recommended I would possibly like this website.

He was entirely right. This submit actually made my day.
You can not consider just how a lot time I had spent for this information! Thanks!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:39 ق.ظ
Pretty section of content. I just stumbled upon your
web site and in accession capital to say that I get in fact enjoyed account your blog posts.
Any way I'll be subscribing to your augment and even I
fulfillment you get entry to consistently quickly.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:21 ب.ظ
Thank you a bunch for sharing this with all folks you actually know what you're talking approximately!
Bookmarked. Kindly also consult with my
web site =). We could have a hyperlink trade arrangement between us
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 02:07 ق.ظ
Hello would you mind letting me know which web host you're using?
I've loaded your blog in 3 completely different browsers and I
must say this blog loads a lot quicker then most.
Can you recommend a good internet hosting provider at
a honest price? Thank you, I appreciate it!
سارا
سه شنبه 27 مهر 1395 03:16 ب.ظ
سلام اولین باره میام وبتون و این داستان توجهم و جلب کرد از همین قسمت خوندم جالب بود منم دوتا داستان خون آشامی نوشتم تو وبم هست برا دانلود خوشحال میشم تشریف بیارین
kimsoso
شنبه 7 شهریور 1394 01:49 ب.ظ
اونی عالی بود ........
حرف نداشت
مرسی که همچین رومانی گذاشتی
kimsoso
شنبه 7 شهریور 1394 01:49 ب.ظ
اونی عالی بود ........
حرف نداشت
مرسی که همچین رومانی گذاشتی
kimsoso
شنبه 7 شهریور 1394 01:49 ب.ظ
اونی عالی بود ........
حرف نداشت
مرسی که همچین رومانی گذاشتی
kimsoso
شنبه 7 شهریور 1394 01:48 ب.ظ
اونی عالی بود ........
حرف نداشت
مرسی که همچین رومانی گذاشتی
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:54 ب.ظ
فقط عزیز در صورتی که توی سایتم مثل خودم زیاد نظر بگذاری ازم نظر میگیری
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:53 ب.ظ
اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:52 ب.ظ
راااستی پوسترش هم حرف نداشت
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:51 ب.ظ
هر موقع از این داستان آپ کردی خبرم کن عزیزم.
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:50 ب.ظ
لطفا ادامش رو هم بگذار
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:49 ب.ظ
ولی حتما حتما میرم از اولش میخونم
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:49 ب.ظ
هر چند که یهو از همین پارت شروع کردم
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:47 ب.ظ
واقعا لذت بردم از خوندنش
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:46 ب.ظ
خییییلی قشنگ بود با اینکه من معمولا داستان های کره ای رو دوست ندارم ولی خیلی از این داستانت خوشم اومد.
آوا
چهارشنبه 21 مرداد 1394 06:44 ب.ظ
سلااااااااااام
ana
یکشنبه 18 مرداد 1394 12:05 ق.ظ
واییی خوووب بود. مرسی
ana
شنبه 17 مرداد 1394 11:06 ق.ظ
واییی خوووب بود. مرسی
kamandwoo
پنجشنبه 15 مرداد 1394 12:39 ق.ظ
مثل همیشهههه عالی بود...
وای یول بلاملا سرووهیون نیاره.....
پاسخ sari na :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
به بهترین وبلاگ رمان كره ای ازJ.F.Lخوش آمدید.....
امیدوارم لحظات خوبی رو دروبلاگ ماسپری كنیدوازسبك رمان هامون نهایت لذت روببرید.
اگردرخواستی داشتیددرپست ثابت اطلاع بدهید....
برای تبادل لینك ابتدامارو باهمین اسم لینك كنیدوبه مااطلاع دهیدتابعدماشمارو لینك كنیم.
باتشكر
J.F.L Fighting












» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» از قلم کدوم نویسنده بیشتر خوشتون میاد!؟









پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :